X
تبلیغات
رایتل

برای تو مینویسم، یادگاری!

1393/04/23 21:51 نویسنده: mitra چاپ

برای تو مینویسم، یادگاری!
یه پرنده میخری
بهش عادت میکنی
هر روز باید ببینیش
ازش مراقبت میکنی
قفسش و تمیز میکنی
اب و دونه بهش میدی
یه روز نمیرسی ببینیش!
کلافه میشی
نگران میشی
میفهمی خیلی دوسش داری !
وابسته شدی
خوبیش رو میخوای
برمیگردی خونه
با گریه قفسو برمیداری و میری
میری یه باغ خوشگل و بزرگ
پرنده رو از قفس در میاری
گریه میکنی
بوش میکنی
میبوسیش
میدونی اگه نباشه دلت تنگ میشه!!
نگرانش میشی
واسه اخرین بار نگاش میکنی، تصویرش و تو ذهنت حک میکنی .......
درگوشش زمزمه میکنی میگی این اخرین باره
همیشه بدون من تورو خیلی دوست دارم
منو ببخش که تو رو زندانی کردم
میدونم ناخواسته ناراحتت کردم، منو ببخش لطفا!
بیا برو! برو دنبال هر چیز که دوست داری برو هر جا دوست داری برو و من و تنها بزار اشکال نداره!

پرنده رو رها میکنی میره!!
میره و هیچ وقت بر نمی گرده

تو فراموشش نمیکنی
اونم برای همیشه تو رو به خاطرش میسپاره ...

رهاش کردی چون دوسش داشتی، چون تو قلبت بود
چون خواستی خوشحال باشه
دوست نداشتی زندانی و غمگین باشه
خیلی چیزارو دیر فهمیدی ولی بالاخره فهمیدی!

پرنده خیلی وقته رفته!
هر روز بهش فکر میکنی، قفس و نگاه میکنی و قلبت تاپ تاپ میزنه اون نیست
ولی یادش هست
هنوزم دوسش داری
میدونی هم جنس هم نبودید!

ولی تا اخر عمرت به یادش هستی و همیشه دوسش داری
حتی با اینکه دیدی رها شد و رفت و هیج وقت بر نگشت!

نظرات (1)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
omid
سکوتم بوی خون می دهد، حرف هایم بوی خون می دهد ، دردهایم بوی خون می دهد مثل سرفه های مسلولی که نفسهایش را خون بالا می آورد در خاموشی شب های قریه ای دوردست . گرگ ها را هنوز هم زمستان در زمستان زوزه می کشد دامنه های خیالم ،وقتی نبودنت را فریاد می زنم . پاییز که می رسد ، پاهایم در هموارترین پس کوچه های خاطراتم هم سر میخورد بس که بی صدا می آیم و می روم .بدون تو حتی پلنگ های روی پتو هیبت شیر می گیرند تا تمام مرا در تمام خویش ببلعند . پاییز چونان شبحی سرگردان ، گاه در پیش رو و گاه در پشت سرم دراز و درازتر می شود ، این سایه ها دیگر هرگز باکره نخواهند بود وقتی تمام پاییزهایم بی تو آبستن صدها دریغ و افسوسند.
امتیاز: 0 0