دلتنگی های میترا در آلمان
دلتنگی های میترا در آلمان

دلتنگی های میترا در آلمان

دلم گرفته است


یـہ روزی میــرسـہ یـہ پــآرچـہ ﮮ سفیـــد پــآیــآن میــבه بـہ مـטּ ...!

بـہ شیطنتــــ هــآم ...!

بـہ بــآزیگــوشـﮯ هــآم ...!

بـہ פֿـنــבه هــآﮮ بلنـــבم ...!

روزﮮ کـہ همـہ بــآ בیــבטּ عکســآم بغــض میکننــב و میگنـــב :

בیــوونـہ دلمــوטּ وـآســہ בلقکـــ بــآزیــآتـــ تنگـــ شــבه ...! کجــآ رفتــﮯ پــس ...؟! 

پـس بـہ سلــآمتـﮯ روزﮮ کـہ نیستـــ ـم ...

آهسته...


سرائی را که صاحب نیست، ویرانی ست معمارش

دل بی عشق می گردد خراب آهسته آهسته...

دکمه‌ی قرمز


کاش خدا پشت گردن همه‌ی آدمها یک دکمه‌ی قرمز بگذارد؛ دکمه‌ای که بشود با آن آدمها را خاموش و روشن کرد.
اگر آدمها دکمه‌ی خاموش و روشن داشتند دیگر نه کسی خودکشی می‌کرد و نه کسی تنها می‌ماند. آنوقت اگر آدمی حس می‌کرد به درد هیچ‌چیز و هیچ‌کس نمی‌خورد دست می‌بُرد پشت گردنش و خودش خودش را خاموش می‌کرد. آنوقت می‌فهمیدی چند نفر دوستت دارند، می‌فهمیدی چه تعداد آدم دلشان نمی‌خواهد تو خاموش بمانی و زود خودشان را به تو می‌رساندند و دست پشت گردنت می‌بردند و روشنت می‌کردند. آن وقت دلت گرم می‌شد...
راستی...اگر هر کدام از ما دکمه‌ی روشن و خاموش داشتیم چند نفر دلشان می‌خواست ما را خاموش کنند؟ چند نفر دلشان برای بودن‌مان تنگ می‌شد و هر جا که خاموش شده بودیم می‌آمدند و روشن‌مان می‌کردند؟؟
حسن غلامعلی فرد 

من تمام ِ آن ها هستم...

همان چوب ِ کوچک ِ دارچینی
که لحظه ی آخر
درون ِ چای می اندازی...
همان شماره ی ناشناسی
که لحظه ی آخر
به زنگش پاسخ می دهی...
همان عکسی که در لپ تاپت
پنهان می کنی ولی دور نمی ریزی...
پیراهنی که دکمه اش را ندوخته ای اما
نمی توانی از پوشیدنش منصرف بشوی...
من تمام ِ آن ها هستم...
نخواستنی هایی
که ناگهان
نمی توانی از دوست داشتنشان
صرف نظر کنی!

گاهی روی خودت زوم کن....


وقتی لپتاپ را روشن می کنی.وقتی سراغ فولدر عکس ها میروی ...گاهی روی خودت زوم کن...دستت را بکش روی مانیتور..ببر سمت چشمهایت در عکس..بعد انگشتت را آرام از روی صورتت ببر سمت لبهایت ..لبخندت را روی عکس نوازش کن..حسش می کنی؟این تویی ..چند سال دیگر وقت داری؟که با موهای سفید..صورتی پر از چروک .عکسهایت را ببینی...و حسرت لبخند زیبا و پوست صافت را بخوری؟دستت را ببر سمت قلبت...ضربانش را ببر بالا...گاهی نیاز داری به شعار...به صدای پر از فریب گوینده های رادیو....که بلند می گویند صبح بخیر...لبخند بزنید دنیا منتظر شماست..زندگی تو را کم دارد..حتی برای نشان دادن انگشت وسط!..بیا گاهی...خودمان را نگاه کنیم....خودمان نگاه لازم است ..خودمان، نگاهمان را کم دارد....باور کن.

بهره



دلت را به هر کسی نسپار این روزا بعضی ها از سپرده ات هم بهره میخواهند..

برگردبرگرد



کاش تسبیح خسته من می تونست ثابت کنه که چقدر ذکر برگردبرگرد راگفتم.

{اینـجــا یڪـ نـَفــَـر بــَב جــور مـُـرבه}

بـَـعــد مــَرگــَم بــَر روے ســَنــگــ قـَـبرم

نَـہ نام بنویسیـב ، نـہ نـِشانے

فـَقــط بــنــویسیـב

ایــنــجــا ڪسـے خــوابـیـבهــ

کہ روزے هــِزار بــار مُرבه و زنــבه شــُבه

بـِنـویسـیـב

ایـنجــا قـَــبر یـڪ نــَفــَر نــیســتــ

ایــنــجــا یـڪ تـَن بــہ هـَمراه هــِزاران

آرزویــ زنــבهــ بہ گـــور شـُבهـ خــوابیـבهـ

اصــلا بــنــویــسـیـב

ایــنــجــا ڪسے בفــن شــُבه

ڪہ قــَبـل از زنــבهـ بــوבنش ، مُرבه بــوבه بــنـویــســیـב

او زِنــבگی نــَڪرد ، او هــَر روز مُـــرב ،

او هــَر لــَحظـہ مــیــان ایــن مـَرבم جــان בاבه

آرے بـــا خــَط בرشتــ بـنـویـسـید:

{اینـجــا یڪـ نـَفــَـر بــَב جــور مـُـرבه}
 

"تو" دلیل باش


حالِ خوب دلیل میخواهد
"تو" دلیل باش
برای "خوب " بودنم ...
که حالم خیلی بده

زندگی


زندگی آنقدرها که به ما گفته بودند جدی نبود
قانونی نداشت مفهومی نداشت 
پاداش خوبی خوبی نبود، جزای بدی بدی نبود
سرگشتگی بود....گمگشتگی بود....تنهایی بود، خاموشی بود

زندگی آنقدرها جدی نبود ما جدی گرفته بودیم....

" گیتا گرکانی "

در این روزگار که من ، شــــاهد ِ نـابودی ِ مــن شده است ،
در این روزگار که معشوق ، مجاور ِ کَس ِ دیگـر شده است ، 
در این روزگار که مرا ، در خانه خود دار زدند ، 
در این روزگار که محبت ، فـــــــــــــروشـــــــــی شده است ، 
در این روزگار که روزمرگیها ،هم آغوش جهالت شده است ،
در این روزگار که بــــــــوی خـــــوش زن ، ساختگیست ، 
در این روزگار که ته مــانده یک مـــــرد ، نایــاب شده است ، 
بخدا روز عشاق هذیان است ،فریـب است ،دروغ است ...
حسین ناصری

چقدر؟

اینروزا چقدر به هم ریخته ام

چقدر؟

گفتن زیاد هم نمی‌تونه  اندزه‌اش بگه

ذهنم مدام داره ارور میده

خندهها‌م به لب نرسیده خشک می‌شه

حس می‌کنم داره یادم میره آدمهارو دوست داشته باشم و باور کنم.

کاش آدمها بجای شکستن دلم،بلد بودن استخوان بشکنن.

ﺷــﮏ ﻧــﮑــﻦ!!!


ﺑـﻪ ﻫﻤـﯿﻦ ﺑـﻐـﺾ ﻟـﻌـنـﺘـﯽ ﻗــﺴـﻢ
ﻧـﻮﺑـﺖ ﮔـﺮﯾـﻪ ﺗــﻮ ﻫـﻢ ﻣـﯿـﺮﺳـﺪ
ﺷــﮏ ﻧــﮑــﻦ!!!
 

داستان عاشقانه


دوستت دارم 
همینطوری
بدون اینکه فکر کنم 
به خودم میگویم

"لااقل یک داستان عاشقانه داشته باش
قبل از آنکه مرده باشی

یـــه آدمـایــی


یـــه آدمـایــی تــو زنــدگـیــت هــسـتـن
کــه نـمـیـدونـی بـایـد بــاهــاشــون چــی کــار کـنـی !
نــه مــی تــونــی بــاهــاشــون تـو رابــطــه جـلـوتـر بــری
نــه مــی تــونــی از زنـدگــیـت حـذفـشـون کـنـی ...
ایـــن آدمـــــــــــا
مـثـل اسـتـخـون لـای زخـــمــن !
هـمـیـشـه تـو پـس زمـیـنـه زنــدگـیـتـــــ بــاقــی مـی مـونـن
انــگار مــی خــوان هــمـــه ی عــُـمـر
بهـــت یــادآوری کـنــن :
"عـــجــب حــمــاقـتــی کـــردی ...