دلتنگی های میترا در آلمان
دلتنگی های میترا در آلمان

دلتنگی های میترا در آلمان

دلم گرفته است

شاید آن یار


جامه نمازی به سر خم کردیم
با خاک خرابات تیمم کردیم

شاید که در این میکده ها در یابیم
آن یار که در صومعه ها گم کردیم

خــــــــــــنده دار


چقدر خــــــــــــنده دار است ، شـــناسنامه ام را می گویم ، امروز نگاهــــش میکردم ، صفحه وفاتـــــش سفید است 

خود معترفیم

طعنه بر ما مزن ای دوست که خود معترفیم ...دف زنان بر سر بازار به رسوایی خویش

یادم نبود


گفتم دوستت دارم
یادم نبود
من نباید دوست بدارم
من برای مردن به دنیا آمده ام

این وقت ها..


حال آدم که دست خودش نیست!
عکسی می بیند
ترانه ای می شنود
خطی می خواند
اصلن هیچی هم نشده
یکهو دلش ریش می شود..

حالا بیا وُ درستش کن!
آدمِ دلگیر
منطق سرش نمی شود،
برای آن ها که رفته اند..
آن ها که نیستند، می گرید..

دلتنگ می شود..
حتی برای آنها که هنوز نیامده اند!
دل که بلرزد،
دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست..

این وقت ها..
انگار کنار خیابانی پر تردد ایستاده ای
تا مجال عبور پیدا کنی..
هم صبوری می خواهد، هم آرامش..
که هیچکدام نیست!
آدم تصادف می کند،
با یک اتوبوس خاطره های مست..

دلم تنگ است


دلم تنگ است
برای خانه پدری
برای گلدان‌های شمعدانی کنار حوض
برای بوی زعفران شله زرد های نذری
برای باغبان پیر که پشت درخت بید یواشکی سیگار می‌کشید

برای قرمزی و شیرینی‌ یک قاچ هندوانه
برای خواب روی پشت بام, یک شب پر ستاره
برای پریدن از روی جوب
برای ایستادن در صف نانوایی

برای خوردن یک استکان کمر باریک چایی
برای قند پهلویش
برای پنیر و گردویش
برای بوی نمناک خاک کوچه پس کوچه
برایِ هیاهویِ بچه‌ها پشت دیوار هر خونه

خانه پدری یک بهانه بود
دلم برای کودکی‌هایم
دلم برای نیمه ی گم شده ام
دلم برای خودم تنگ شده..

آمــده ام....


مرا بیــهوده
درگیـــر ِ فلسفه ی ِبودن و نبودن نکن
درگیــر ِگنــاه وُ زمیــن و‌ُ سیـب و‌ُ حــوا
من آمــده ام تا
به تو برسَـــم.

تو نزدیکی به ...

هوای خونه برگشته،تموم جاده بارونه
یه حسی تو دلم میگه:

تو نزدیکی به این خونه!

چند چندی؟

حالا میفهمی دلتنگ یعنی‌ چی‌؟یعنی‌ اومدی اینجا ،دیدی من هیچ مطلبی نذاشتم،حالت گرفته شده؟ می‌دونم.ولی‌ برو خودت نمیاری.خوب به خودت میگی‌ فردا پیداش می‌شه.نمیدونم شاید هم تو طول روز چندبار اومدی سر زدی.خوب حالا خودت با خودت چند چندی؟خودت بگو اسم این حالتو چی‌ میذ‌اری؟

یک نفر

می خواهم اقلا یک نفر باشد که من با او از همه چیز همانطور حرف بزنم که با خودم حرف میزنم .

،دلم سفر می‌خواد......

دوباره هوای سفر،هوای کوچ،هوای فرار از همه چی‌ زده به سرم،مثل وقت‌های که همه چیزو بی هوا میذارمو میرم،،وقتی‌ روزها خسته کننده میشن و تکراری راهی‌ نیست.دلم واسه خیلیها تنگ شده.اما این‌دفعه حالو‌ هوام جور دیگه است.چمدونم  بالای کمد داره چشمک می‌زنه اون هم کلافه است،.حق داره هنوز یسری لباس‌های قبل  همونجا جا گذاشتم،کار من که که معلوم نیست،یهو  دیگه شمارم زنگ نمیخوره،تلفن خونه رو هم کسی‌ جواب نمیده بد همه نگران میشن که حتما میترا بلایی سرش اومده، من رفتم سفر برگشتم اینا هنوز دارن دنبال من میگردن،دلم سفر می‌خواد......

ا_استوار


کم میایی .... اما من همیشه تو را میبینم 
حتی وقتی حرفی نمی زنی ... 
حتی وقتی که بی صدا ... بی رد پا می آیی ... 
من همیشه تورا می بینم ... 
از دور در آغوش منی ... همان زمانی که اینها را میخوانی ...

کم می آیی ..



کم میایی ... اما من همیشه تورا ... لبخندت را می بینم.
طوفان قلبت را می شنوم. می دانم در تلاطمی ... می دانم دریای حرف های ناگفته ایی. می دانم در جمع می خندی در خفا اشک می ریزی ...
تمام اینها را عکس
ت برایم نجوا میکنند

اگر هیچوقت


من بازی را خوب بلدم. خوبِ خوب 
آنقدر خوب که حتی اگر بازی خراب شود ...نگذارم به تویی که دوستت دارم لطمه ایی وارد شود.
حتی اگر به قیمت انکار تو باشد ... حتی اگر بعد از آن هیچوقت به هم نرسیم ... حتی اگر هیچوقت نبینمت.

قلب کوچک


مادربزرگم می‌گوید قلب آدم نباید خالی بماند اگر خالی بماند مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند. برای همین هم مدتیست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم یعنی، راستش چطور بگویم؟‌دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم یا نمیدانم کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد. پدرم می‌گوید قلب مهمانخانه نیست که آدمها بیایند دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ء گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد. قلب، راستش نمیدانم چیست اما این را میدانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه...

" داستان کوتاه «قلب کوچک» __ نادر ابراهیمی "

مسافر ناخواسته

هر صبح ، 

چمدان می بندم ،

نفس راست می کنم 

و با خود می گویم :

دیگر می روم ... !!!


با اینکه 

هیچگاه نبودی و 

نیستی ، 

چرا ، بی خیالت 

نمی شوم هنوز ، 

نمی دانم ... !


حالا ، 

من مانده ام و 

این چمدانهای 

پر از دلتنگی ... 

و این درد بزرگ :


من ، 

ناخواسته 

مسافر 

شده ام ...