دلتنگی های میترا در آلمان
دلتنگی های میترا در آلمان

دلتنگی های میترا در آلمان

دلم گرفته است

یا......

فرصت زیر یه سقف موندن

از دست رفت

یا چتر باز نشد

یا بارون بند اومد....

دردت چیست،

روزهایی که خودت هم نمیدانی دردت چیست، بی قرار شده ای، حالت خوب نیست، غمگین نیستی اما فکر میکنی تمام غم های عالم هم اگر بود از این بلاتکلیفی و بی قراری و احساسات مبهم ناشناس شاید بهتر بود.

نکنه..... ؟


لحاف من قرمز مشکی بود چرا الان سفیده..؟؟

بالشم مثه پنبه نرم بود چرا الان مثه سنگ شده...؟؟

بابـــا...؟؟ 

شبا یه لیوان آب برام میذاشتی بالا سرم - چرا الان دیگه نیست..؟؟ 

مگه بارون اومده چرا همه جا بوی خاک میده...؟؟

چرا شماها منو میشورید - مگه خودم دیگه نمیتونم...؟؟ 

نکنه..... ؟

نکنـــــه دیگه زنده نیــستم....؟!!

 تو چرا گریه میکنی..؟؟!؟
مگه زنده بودم قدرمو دونستی...؟؟؟؟؟

و گرنه ....


آدم های کمی هستند که می دانند ،
تنهایی ِ یک نفر حرمت دارد .
همین طور بی هوا سرشان را پایین نمی اندازند
و بپرند وسط تنهایی آن فرد..!
چون خوب می دانند که اگر آمدند ،
باید بمانند ؛
تا آخرش باید بمانند ؛
آنقدر که دیگر تنهایی وجود نداشته باشد ....
و گرنه مسافرها همیشه موقع خداحافظی ،
تنهایی را هزار برابر می کنند...!

یـک اشتبــاه


چـه کـــرده ای بــا مــن ..!!؟
کـه ایـن روزهـــا ،
تــــو را
فـقــط بـه انـدازه ی یـک اشتبــاه مـی شنـاسـم 

آدمایی که ...


آدمایی که خنده رو از دنیا دریغ نمی کنن آدمایی که اگه تو کلاس تازه وارد باشی زود صندلی کنارشون رو با لبخند تعارف می کنن که غریبی نکنی تو پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنن و روی جدول لی لی می کنن همین‌ ها هستن که دنیا رو جای بهتری می کنن واسه زندگی کردن

" ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ" ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ


ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﺑﻮﻕ ﻭ ﮐﺮﻧﺎ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﺩﻟﯿﻞ
ﺑﺤﺚ
ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ
ﺑﻮﺳﻪ ...
ﻧﻔﺮﯾﻦ
ﮔﺮﯾﻪ
...
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﻭﺍﮊﻩ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ!
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﯾﻌﻨﯽ
ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﯽ
ﻭ ﭼﻨﺎﻥ ﮐﻢ ﺷﻮﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﯿﺎﻫﻮ
ﮐﻪ ﺷﮏ ﮐﻨﻨﺪ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ
ﺑﻪ ﻋﻘﻠﺸﺎﻥ
ﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﺮﺷﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺗﻨﻬﺎ!؟
ﯾﺎ ﺗﻮﯼ ﺳﮑﺎﻧﺴﯽ ﺍﺯ ﻓﯿﻠﻤﯽ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﺪﻩ!؟
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﯾﻌﻨﯽ
ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﯼ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﺑﺘﺪﺍﯼ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﺑﺒﺮﯼ
ﻭ ﺩﺳﺖِ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺮﺩﻥ
ﺩﺭ ﺟﯿﺐ ﻫﺎﯾﺖ ﻓﺮﻭ ﮐﻨﯽ
ﻭ ﺭﺩ ﺷﻮﯼ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﻼﻡ ﺧﺎﻧﻤﺎﻥ ﺳﻮﺯ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ
" ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ" ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ

.آدما میان که نمونن.



آدما میان میرن...یه روزی میان تو زندگیت و چمدونشون رو باز میکن و خاطره های توی چمدونشون رو سوغاتی بهت هدیه میدن ، حالاتو چه از این هدیه هایی که بهت میدن راضی باشی و چه نباشی...به قول معروف اسب پیشکش که دندونش رو نمی شمارن..خاطره هایی که گاهی بعضیشون تا همیشه باقی می مونن ، سوغاتی مادام العمری...آدما یه روز بار وبندیلشون رو میبندن و با کوله باری هدیه هایی که تو بهشون دادی میذارن میرن...اون وقت اون میره با یه عالمه خاطره ای که تو هدیه دادی و تو می مونی یه عالمه خاطره و تجربه ای که سوغاتی اون آدم برات بود...نباید دل داد ، نباید امید بست به حضور آدما...یه روزی میشه که دیگه اونا حاضر نیستن و غایبیشون رو با هیچ پاک کن و هیچ عذری نمیتونی موجه کنی...آدما میان که نمونن ...آدما رو نباید جدی بگیری...

.گاهی


پروسه پوست انداختن مار پروسه پیچیده ای نیست..یه فرآیندی هست که به خاطر خشکی پوست مار اتفاق میوفته و اون چند روزی که در واقع این خزنده ترسناک میخواد پوست بندازه کور میشه...حالا یه وقتایی آدم تو زندگیش موعد پوست انداختنش فرا میرسه..باید همه چیز رو بذاره کنار و برای مدتی کور بشه و خوبیای موقتی بعضی ادما رو نبینه تا خیلی راحت بتونه تو زندگیش با رعایت فاصله اونایی که میخواد رو حفظ کنه و اضافیا رو حذف کنه..آدمی باید هر از گاهی پوست بندازه و برای این پوست انداختن لازمه که حتما تا حدودی کور شد...گاهی بعضی محبت های مقطعی باعث میشن که آدمی دل به محبتای دروغین ببنده و بعدها ضربش رو بخوره ...پوست انداختن در هر صورت بهترین کاری هست که میشه انجامش داد تا هر سری فقط یک سری انسان ها و آدمای خوب باشن که تو زندگیت باقی می مونن...

خدایی که....


یهویی اینقدر یکیو گندش میکنی تو ذهنت که برات میشه خدایی که خودت هم نمیفهمی کی شده...خدایی که خدایی کردن رو بلد نیست...
اسمش بت پرستی نیست وگرنه تمام رفتارها و کارات در قبالش کاملا شبیه همون بتی هست که پرستیده میشه توسط عده ای...
هر روز که بیشتر میگذره انتظارت از این بت بالاتر میره غافل از این که این بتی که تو خدای خودت کردی اصلا شبیه اون خدای واقعی نیست...
این بنده خدا که تو ازش این توقعات رو داری اصلا خدایی کردن رو بلد نیست...هیچ وقت هم تو زندگیش خدای کسی نبوده ...این میشه پایه اختلاف و کم کم کار به جایی میرسه که ابراهیم وار خودت با دستای خودت بت رو باید بشکنی وخودت رو از زیر بار تموم بردگی هایی که تا اون زمان میکردی بکشی بیرون...

شیمی درمانی


بعضی رابطه ها مثل غده سرطانی می مونن که با هر بار شیمی درمانی که میشن یه دور کرک و پر رابطه میریزه و سرد میشه ولی باز بعد از شیمی درمانی همه چیز واسه مدتی خوب هست ولی درست بعد از مدتی باز روز از نو و روزی از نو ، چون باز باید رابطه رو تحت شیمی درمانی قرار داد...
این جور روابط دققا مثل هون غده سرطانی که تیشه به ریشه بدن میزنن ، روز به روز تیشه به ریشه روح و روان طرفین میزنن ولی طرفین مقاومت نشون میدن که رابطه رو نگهش دارن و حفظش کنن تا جایی که دیگه شیمی درمانی هم جواب نده و فاتحه رابطه رو باید خوند و براش یه مراسم ختم فقط گرفت...

بعضی وقتها

بعضی وقتها دلت می خواهد داستان زندگی تو هم قصهء توی کتابی بود ، کتابی چند جلدی چند فصلی، " برباد رفته " طور مثلا، گاهی دستت می گرفتی، ورقش می زدی، برمی گشتی به فصل های قبل تر، آدمهای بیخود توی قصه ات را پیدا می کردی، برایشان توضیح می دادی چقدر عمرت را بیهوده به خاطرشان تلف کردی، چقدر بیخود برایشان اشک ریختی گریه کردی، چقدر وقتت را به پایشان هدر کردی. بعد ورق های مربوط به " بیخودی "ها را پاره می کردی و دور می ریختی جوری که وقتی کاغذ پاره های مچاله شده را می دیدند می فهمیدند نبودنشان فرقی با بودنشان نمیکرده، می دیدند تو بدون آنها هم داستان دیگری نوشته ایی زیباتر، خواندنی تر، که بدون آنها نمرده ایی ، زنده ایی هنوز، راه می روی، نفس می کشی، می خندی...بعضی وقتها آدم دلش چه چیزها که نمی خواهد.

"مَــــטּ "؛

مُنْتَظِـــــرِ 

خُــــدآحـــآفِظــــﮯ "مَـــטּ " نَبــــآش!

"مَــــטּ "؛

هَــــــر کِــﮧ رآ 

بِــﮧ خُـــدآ سِپُــــرْدَم...

دیگَـــــر پَس نیـــــآور......

بعد از تو


من زخم های بی نظیری به تن دارم
اما تو مهربان ترینشان بودی ، عمیق ترینشان ، عزیز ترینشان
بعد از تو آدم ها ، تنها خراشی بودند ، بر من ، که هیچ کدامشان به پای تو نرسیدند
خنجرت کولاک کرد

ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ "


ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﺁﺧﺮﯾﻦ شنبه ﯼ ﺳﺎﻝ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﺳﯿﺼﺪﻭ ﺷﺼﺖُ ﺍﻧﺪ ﺭﻭﺯ ﺣﺎﻝ
ﺑﯽ ﺣﺎﻝ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﺩﻝ ﺩﻝ ﮐﺮﺩﻥ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﺠﺎ
ﺩﻝ ﺳﭙﺮﺩﻥ ﻫﺎﯼ ﯾﮑﺠﺎ
ﻋﺎﺷﻘﯽ ﻫﺎﯼ ﭘﻮﭺ ، ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮ ﺑﻪ
ﻫﻮﺍ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﺭﻓﺘﻪ ﻫﺎ ، ﻧﯿﺎﻣﺪﻩ ﻫﺎ ،
ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ﺑﯽ ﺧﻮﺩ ،ﺟﺎﺑﺠﺎ ، ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ
ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺗﻮ ﺳﺒﻨﻪ ﺣﺒﺲ
ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎ ﺍﺯ ﭘﯽ ﺩﺭﺩ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻫﺎﯼ ﭘﺮﺭﻧﮓ ، ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﻢ
ﺭﻧﮓ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﮐﺎﻓﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ،
ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ، ﺭﻭﺯ ﻣﺮﺭﮔﯽ
ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯼ ﻧﺮﺳﯿﺪﻩ ، ﺁﻩ ﺷﺪﻩ
ﺑﺎﺧﺘﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺟﻨﮕﯽ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﺷﻤﺎﺭﺵ ﺭﻭﺯﻫﺎ ، ﻣﺎﻫﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﮒ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ، ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ
ﺗﻮﻟﺪ ﻣﻦ ، ﺗﻮ ، ﻓﻼﻧﯽ
ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺗﺮﺍﺷﯿﺪﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺜﻼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ
ﺧﺪﺍ ﺣﺎﻓﻆ
ﺩﻟﺨﻮﺷﯽ ، ﺳﺮﺧﻮﺷﯽ ، ﻋﺼﺮ ﮔﺮﺩﯼ ﻫﺎﯼ
ﺑﯿﺨﻮﺩﯼ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﺩﻋﺎﻫﺎﯼ ﺁﺧﺮ ﺷﺐ ، ﻓﺎﻝ ﺣﺎﻓﻆ
ﻓﮑﺮ ﺍﻭ ﮐﺸﯽ ، ﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﮐﺸﯽ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ، ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻥ ، ﮐﻨﺪﻩ ﺷﺪﻥ
ﺳﺎﺩﻩ ﺷﺪﻥ ، ﺑﺎﺯﺑﭽﻪ ﺷﺪﻥ ، ﺩﺭﻣﻮﻧﺪﻩ
ﺷﺪﻥ
ﺑﺎﺯ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻥ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﮔﻠﻮ ﯼ ﻓﺸﺮﺩﻩ ﺷﺪﻩ
ﻗﻠﺐ ﻧﺰﺩﻩ
ﺭﻭﯾﺎﯼ ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻥ ﺩﺭﯼ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺯﺩﻩ
ﻧﺸﺪﻩ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﺩﻝ ﻫﺎﯼ ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻟﺒﺮﯼ
ﺩﻟﺒﺮﺍﻥ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﯼ ﺳﺮﺳﺮﯼ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ، ﺑﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ، ﺩﺭﺑﻪ ﺩﺭﯼ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
شنبه ﯼ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪﻧﯽ
ﻣﺜﻞ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﻦ
ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﺪﻧﯽ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﻋﻤﺮ ﻣﻦ ، ﻟﺐ ﺧﻨﺪ ﻣﻦ ، ﺩﺭﺩ ﻣﻦ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﻣﻦ