دلتنگی های میترا در آلمان
دلتنگی های میترا در آلمان

دلتنگی های میترا در آلمان

دلم گرفته است

گفتی :بچرخ تا بچرخیم ! گفتم :آخر و عاقبت نداره ها ...

گفتی :بچرخ تا بچرخیم !
گفتم :آخر و عاقبت نداره ها ...
گفتی : انتها نداره ! بازی می کنیم ...
گفتم : برندش کیه؟!
گفتی : اونی که سرِ نعشِ احساسش لبخند بزنه ...
گفتم : بازنده چی میشه؟!
گفتی : قماره دیگه ! فک نکنم چیزی براش باقی بمونه ...
گفتم : باشه! بچرخ تا بچرخیم ...
الان چند وقت گذشته؟!
این روزا پُر از بغضه! پُر از لبخند های زورکی! پُر از بوی مردار!
این روزا پُر از بازندس!

اما دلم تنگ میشه هر لحظه.....یه خاطر با این آهنگ.شرط‌بندی که من بردم


کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت میدونی عادت نیست،فقط دوست داشتن محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو می گیرم
می گم وای!چقدر سرده! میام دستاتو می گیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی می میرم
از اینجا تا دم در هم بری دلشوره می گیرم
فقط تو فکر این عشقم،تو فکر بودن با هم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم

میدونم که یه وقتایی دلت می گیره از کارم
روزهایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار،از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود آزاری
یه جورایی خود آزاری...

کنارم هستی و انگار همین نزدیکی هاست دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا؟
قشنگه ردپای عشق،بیا بی چتر زیر برف

اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف

نیستم..

راضیم از خودم، یاغی نیستم _  لاشی نیستم _ بددهنم,بی ادب نیستم_ وحشی ام,بی رحم نیستم_تک پرم، مغرور نیستم_ خودخواهم, اما پرتوقع نیستم_ رکم,دروغگو نیستم ساکتم,لال نیستم_کله خرم,بیشعور نیستم_ خلاصه زمین خوردتم    ولی ضعیف نیستم..

ته قصه

اجازه ندهیم یک رابطه که عمرش تمام شده هی کش پیدا کند تا جایی که همهء خاطرات خوبش را هم با خودش ببرد، ما فقط بلد شدیم یلخی عاشق شویم. یاد گرفتیم فقط عشق بورزیم. یادمان ندادند عاشق چه جور" آدمی " شویم. آغوش باز کردیم و چشم باز نکردیم، دلمان لرزید دستمان و نگاهمان، حواسمان پرت یار شد، جاده را گم کردیم. کداممان وقتی فهمید معشوق از جنس دیگری است، برگشت توی جاده خودش؟ًکداممان به وقتش رشته را پاره کردیم؟ زندگی کوفتمان شد. خوشی به کاممان ماسید ولی بیرون رفتن از رابطه را یاد نگرفتیم. تا ته داستان را از حفظ یم، از تلخی ماجرا خبر داریم ولی می زنیم به دل قصه تا ذوب شویم که تا آخر آخرش را بازی کرده باشیم غافل از اینکه ته قصه، گاهی فقط حسرت منتظر ماست..

می خواهم شهری بسازم

می خواهم شهری بسازم به نام خسته سرا. و بدین صورت باشد که همه ی ما خسته ها را از کل دنیا جمع کنند و داخلش بریزند. که بقیه ی مردم را خستهنکنیم که عطر خستگی در هوا نپراکنیم.همین ماها که خسته ایم بس است.و این شهر بدین صورت باشد که همه اش میخانه داشته باشد و قهوه خانه به صرف چای و سیگار. و در جا به جای شهر از بلندگوها داریوش بخواند.آقا ابی حتاع. و حتاتر خانوم هایده.چاوشی هم صدایش را ول کند آنجا.اصلا غیر از خانوم هایده ی خدابیامرز باید ابی و داریوش و چاوشی را هم در این شهر گذاشت،آنها هم خیلی خسته اند. و آدم هی می بخورد و داریوش بخواند.سیگار بکشد و چاوشی ناله کند. قدم بزند و ابی همراهیش کند. ضجه بزند و هایده داغش را تازه کند. قول می دهم در این صورت همه ی خسته ها با هم بترکیم و به کشور گ ا برویم و همه از دستمان راحت شوند

جای خلاصه کردن

می‌خواهم بگویم اولش فکر می‌کنی می‌میری بدون «او». ترس ِ ترک شدن می‌شود کابوس ِ بزرگ ِ زندگی ات. خودت را خلاصه می‌کنی در هر چیزی که فکر می‌کنی «او» را نگه می‌دارد. خودت را کم می‌کنی از خود ِ خودت تا بشوی خود ِ «او». کوتاه می‌آیی و کوتاه می‌شوی. ترس می‌شود همه تو. ترک که شوی، فکر می‌کنی می‌میری. اما روزها، ماه‌ها و سال‌ها می‌گذرد و می‌بینی که نمی‌میری.
می‌خواهم بگویم فکر می‌کنی می‌میری اما نترس نمی‌میری.
پای خلاصه شدن و کم شدن از ترس ترک شدن که به رابطه باز شد، باید جای خلاصه کردن، آن سر رابطه را ترک کرد و رفت.

هرگز به آرزویت نخواهی رسید...

مادرم روزی هشتصد و شصت و هفت هزار بار می گوید ازدواج کنم!... و بی شک اگر من روزی با مردی ازدواج کنم که با هم به مهمانی های احمقانه ای برویم که مردان یک طرف جمع شوند و از سیاست و کار و فوتبال بگویند و زنان یک طرف دیگر جمع شوند و ازپدیکور و مانیکور و انواع و اقسام رژیم غذایی و ساکشن و پروتز لب و پستان و جُک های سکسی و چگونگی شوهرهایشان در رختخواب و سریال های ترکیه ای ماهواره و خرم خاتون حرف بزنند، خودم را آتش می زنم!!!

مادر ِ من، عزیز دلم، اگر مردی را پیدا کردی که با من به دوچرخه سواری و تئاتر دیدن و کنسرت رفتن و فیلم دیدن و آهنگ های (غیر پاپ) دانلود کردن و شعر و کتاب خواندن و کافه رفتن و شب گردی های بی هوا و سفر های بی هوا با کوله پشتی و عکاسی و نقاشی و سر به سر هم گذاشتن و دیوانه بازی هایی از این دست زد، و آنقدر به با هم بودنمان ایمان داشت که به زمین و زمان و هر پشه ی نَری که از دور و برم رد می شود گیر نداد، و به من احساس "رفیق" بودن داد و نه تنها احساس "زن" بودن، طوری که تمام دنیا به رفاقت و رابطه مان حسودی شان شد و مجبور شدیم برای چشم نظرهایشان هر روز اسفند دود کنیم، آن وقت شاید یک فکری برای رسیدنت به آرزویت کردم!... که با علم به اینکه این خراب شده نامش ایران است، و ازدواج به جای اینکه سندِ با هم بودنِ "من" و "او" باشد، سندِ با هم بودن دو ایل و طایفه و حرف و حدیث هایشان و احتمالا همان مهمانی های احمقانه و غرق شدن در باتلاقِ خرج و مخارج و روزمرگیِ محض ست، احتمالا هرگز به آرزویت نخواهی رسید...
مرا ببخش.

رفیق ِ قدیمی ...

گاهی اتفاق میافتد غروبها چیزی انگار گُمَت شده شده باشد ، بعد می بینی از نبود ِ نور بوده وقتی آن رفیق ِ قدیمی کلید ِ چراغ را می زند ..

جهنمی ها

خیلی گفتم اما بازم میگم جهنمی که توش هایده و مهستی و رفیقام و کلا اهل دلا باشن خیلی خیلی بهتره از بهشتی که توش حدادیان ها و مکارم ها و کلا .......باشن درسته بهشت خوبه اما جهنم همه اشنان سلامتی همه جهنمی ها

گاهی‌ اوقات خیلی‌ بی‌ حوصله میشم،مثل الان.تصمیم گرفتم یه مدت اینجا نیام.

باید .....

باید  بلد باشی که قدر خودت واحساساتت را بدانی و آنقدر درونت زنده نگهش داری که باز هم بتوانی از نو متولد بشوی...باید بلد باشی که در بدترین شرایط هم از زندگیت لذت ببری و به آن لعن و نفرین نفرستی...آدمی در زندگانیش بارها می میرد و باز هم از نو زاده میشود و این تولد هیچ ربطی به زاده شدنش در بدو زندگیش ندارد...

خسته ام


خسته ام. ولی حق ندارم خسته باشم. وقتی که آدم حالش خراب باشد، راه دراز می شود...

اما گفتم:

اصلا نمی‌شد که بگم دوستت دارم

اما گفتم:

دسته کلید یادت نره

  پله‌ها لیزند

_باید مراقب باشی‌.

صبر کن تا چراغ قرمز سبز بشه....

با من بیا....


با من بیا...یا راهی خواهیم یافت...یا راهی خواهیم ساخت......

جادّه


مقصد...
مال ِ شهر ِ قصّه ی ِ بچّه گی ها ست...
دنیای ِ آدم بزرگ ها...
فقط جادّه دارد...!