دلتنگی های میترا در آلمان
دلتنگی های میترا در آلمان

دلتنگی های میترا در آلمان

دلم گرفته است


‎بـه جایـی رسیـدم که حالـم نه بدتـر میشـه نه بهتـر

♫♫♫


♫♫♫
تو چی میدونی از حالم؟ ... چی میفهمی از احساسم؟
چجوری میشه بعد از این ... خودم رو بی تو بشناسم؟
یه خرده صبر کن تا من ... بتونم با تو پیدا شم
برای رفتنت باید ... کمی آماده تر باشم
♫♫♫
♫♫♫
کمی آهسته ترکم کن ... عذابم میده این دوری
برو هر جا دلت میخواد ... برو اما نه اینجوری
غذاب این جدایی رو ... با دستای خودت کم کن
برو هر جا اگه میری ... فقط آهسته ترکم کن
♫♫♫
♫♫♫
میدنم خسته ای از من ... حواست دیگه با من نیست
دارم میخونم از چشمات ... نگاهت مثل قبلا نیست
تو داری میری از پیشم ... چجوری سر کنم بی تو
تو که میدونی ممکن نیست ... ببینم جای خالیتو
♫♫♫
♫♫♫
کمی آهسته ترکم کن ... عذابم میده این دوری
برو هر جا دلت میخواد ... برو اما نه اینجوری
غذاب این جدایی رو ... با دستای خودت کم کن
برو هر جا اگه میری ... فقط آهسته ترکم کن

یاد گرفتم ...


دم از بازی حکم می زنی؟
دم از حکم دل می زنی؟
پس به زبان "قمار" برایت می گویم...
قمار زندگی را به کسی باختم که "تک" "دل" را با "خشت" برید!...
جریمه اش "یک عمر" "حسرت" شد!
باخت زیبایی بود...
یاد گرفتم به " دل" "دل" نبندم!!
یاد گرفتم از روی "دل" حکم نکنم!!
"دل" را باید "بر" زد؛ جایش "سنگ" ریخت که با "خشت"
تک بری نکنند!

همیشه...!


همیشه باید کسی باشد
تا بغض‌هایت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمد
باید کسی باشد
... ... که وقتی صدایت لرزید بفهمد
که اگر سکوت کردی، بفهمد
... کسی باشد
که اگر بهانه‌گیر شدیبفهمد
کسی باشد
که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن
بفهمد به توجهش احتیاج داری
بفهمد که درد داری
که زندگی درد دارد
که دلگیری
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچکش تنگ شده است
بفهمد که دلت برای قدم زدن زیرِ باران
برایِ بوسیدنش
برایِ یک آغوشِ گرم تنگ شده است
همیشه باید کسی باشد
همیشه...!

دنبال چیزی نباشیم


من به دنبال تو ام ، یکی دیگه دنبال منه
تو به دنبال کسی هستی که نارو میزنه
ما همه مثل همیم ،ما همه سرگردونیم
اونی که عاشقه رو از خودمون میرونیم
عشقمون کنارمون هست ولی نمیدونیم
اما یه روز میرسه به خودمون برگردیم
روزی که از همه ی ادمکا دلسردیم
قدر لحظه های با هم بودنو میفهمیم
وقتی که دیر میشه میفهمیم چقدر بد کردیم
چی میشه با هم بمونیم
خالق افسانه ها شیم
میونه رابطه هامون ،دنبال چیزی نباشیم

کاش بزاریم کینه ها از توی قلبامون بره
از ما که چیزی نمیمونه به جز یک خاطره
عمرمون کوتاه تر از اونه که با هم بد بشیم
کاش بتونیم راه عاشق شدنو بلد بشیم
چی میشه با هم بمونیم
خالق افسانه ها شیم
میونه رابطه هامون دنبال چیزی نباشیم

آدم است دیگر،


گفت جان ِ دل، راستی وقت رفتن پشت سرت را که نگاه نکردی؟...
گفتم: نه... گفت: خوب کردی، آخر اینجور وقت‍ها همیشه چیزی هست که دلت را بلرزاند، پایت را سست کند برای رفتن، که بهانه شوند برگردی، نروی، بشینی، بمانی، آدم است دیگر، دست خودش نیست. کافیست یک آن چشمش بیفتد به نگاهی، به قابی، به گلدانی، بعد یادش بیفتد که هربار، پیش از رفتن، نگاهش را بوسیده، کجی قاب را گرفته، گلدان را آب داده، داشته در را می‌بسته‌ هااااااااااااا، ناغافل پایش سست شده، نشسته، مانده، نرفته...خوب کردی نگاه نکردی، وقت رفتن من هم به آینه نگاه نکردم. دست خودت که نیست، یکهو عقلت به کار می افتد، برمی گردی، می نشینی، می مانی.
... آدم است دیگر، یکهو بر می گردد می بیند همه رفته اند او مانده به نگاهی، به قابی، به گلدانی....

من کجا خوابم برد؟!!

پارگی را مد کردیم با چینی بر شلوارمان
وحیا را پاره کردیم با لختی تنمان
حال مانده ایم با بکارتمان چه کنیم !!!!
اقای سرزمین من در کدامین لباس مردانگیت را جستجو کنم؟
بانوی سرزمین من زیر هفت قلعه ارایش با کدامین رستم نجاتت دهم؟؟؟
معصومیتم کجاست؟فرهنگ ایرانیه من کجاست ؟اصل و آباد و نسل آریایی من کجاست؟من کجای این تمدن مدرن خوابم برد؟!!
 

ﺯﻣﯿﻦ ﮔﺮﺩﻩ ﻧﻪ؟!


ﺩﺭ ٤ ﺳﺎﻟﮕﻰ ... ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ...
ﮐﺜﯿﻒ ﻧﮑﺮﺩﻥ ﺷﻠﻮﺍﺭ
ﺩﺭ ٦ ﺳﺎﻟﮕﻰ ... ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ...
ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﺍﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﻣﺪﺭﺳﻪ
ﺩﺭ ١٢ ﺳﺎﻟﮕﻰ ... ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ...
ﺩﺍﺷﺘﻦِ ﺩﻭﺳﺖ
ﺩﺭ ١٨ ﺳﺎﻟﮕﻰ ... ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ...
ﮔﺮﻓﺘﻦ ﮔﻮﺍﻫﻰ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﻰ
ﺩﺭ ٢٠ ﺳﺎﻟﮕﻰ ... ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ...
ﺑﺮﻗﺮﺍﺭﻯ ﺭﺍﺑﻄﻪ
ﺩﺭ ٣٥ ﺳﺎﻟﮕﻰ ... ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ...
ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺷﺘﻦ
ﺩﺭ ٤٥ ﺳﺎﻟﮕﻰ ... ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ...
ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺷﺘﻦ
ﺩﺭ ٥٥ ﺳﺎﻟﮕﻰ ... ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ...
ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺷﺘﻦ
ﺩﺭ ٦٠ ﺳﺎﻟﮕﻰ ... ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ...
ﺑﺮﻗﺮﺍﺭﻯ ﺭﺍﺑﻄﻪ
ﺩﺭ ٦٥ ﺳﺎﻟﮕﻰ ... ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ...
ﺗﻤﺪﯾﺪ ﮔﻮﺍﻫﻰ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﻰ
ﺩﺭ ٧٠ ﺳﺎﻟﮕﻰ ... ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ...
ﺩﺍﺷﺘﻦِ ﺩﻭﺳﺖ
ﺩﺭ ٧٥ ﺳﺎﻟﮕﻰ ... ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ...
ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﺍﻩ ﺧﺎﻧﻪ
ﺩﺭ ٨٠ ﺳﺎﻟﮕﻰ ... ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ...
ﮐﺜﯿﻒ ﻧﮑﺮﺩﻥ ﺷﻠﻮﺍﺭ
ﺯﻣﯿﻦ ﮔﺮﺩﻩ ﻧﻪ؟!
 

روزگاری...

.

روزگاری بود که برای سلام

کردن به جنس مخالف صداهامیلرزید...

روزگاری شد برای "دوستت"دارم قلب لرزید..

وحالا...

روزگاری است که به راحتی فقط "تحت"هامیلرزد...

بد شده ایم...

بد شده ایم....
از وقتی شروع کردیم به قربانت بروم های تایپی به دوستت دارم های اس ام اسی به عاشقتم های وایبری ، ویچتی ، لاینی و....
بد شده ایم!
از وقتی هر کدام از کانتک لیستمان چیزی فرستاد قلب های سرخ را روانه ی تکست کردیم و عشقم و عزیزم و گلم صدایش کردیم....
فرقی هم نمیکرد که باشد
دیگر کلمات دم دستی ترین ترفندمان شد
کلماتی که مقدسند.... که معجزه میکنند... افتاده اند زیر دست و پا
فرقی برایمان نکرد که چه کسی باشد،از چه جنسی باشد....فقط اینکه باشد و دمی بگذرد برایمان کفایت کرد!
بد شده ایم...

بزرگ شدن


اولش که تمام میشود همه چیز داغی ، متوجه نیستی...بعد که تمام میشود دلت میخواهد تو هم تمام بشوی، اصلا حالت خوب نیست... اما کم کم یادمیگیری که یاد را باید به دست باد سپرد...کم کم یاد میگیری که آدم ها ماندنی نیستند، همه عابرانی هستند که باید عبورشان را نظاره کنی و اما دم نزنی..اولش همه چیز سخت است، حتی نفس کشیدن...خاطرات هجوم می آورند، قلبت یخ میزند، دلت سرد میشود وهیچ چیز دلگرمی نیست، امازمان که میگذرد یاد میگیری که دیگر از رفتن ها هم کمتر دلت بگیرد، که دیگر بتوانی خودت روی پای خودت بایستی، بی آن که خاطره ای تو را تا قعر باتلاق گذشته فرو ببرد و یک تکان کافی باشد تا دیگر اثری از تو نماند وبا سر درون باتلاقی غرق بشوی که جانت را میخواهد بگیرد...اما روح آدمی از همین هاست که جان می گیرد، که هربار که زمین خورد باز هم بلند بشود، که هربار که جدا افتاد بازهم همچون برگی بشود که پاییزش در جداییست و بهارش در جوانه زدن دوباره اما...اینطور است که زندگی میگذرد، خاطرات عبور میکنند و زایش زمان های طاقت فرسای انتظار دیگر اثر نمیکند...انگار که روح آدمی از همین ها باشد که صیقل یاب، که تمرین صبوری را از همین جاها باشد که شروع کنی و کم کم روزگار به تو بزرگ شدن را یاد بدهد...آن وقت است که متوجه میشوی که دیگر بچه نیستی، که دیگر چیزهایی را یاد گرفته ای که قبل تر ها اگر از زبان بزرگتری می شنیدی درکش برایت آنقدر سخت بود که حس میکردی هیچ وقت به آن مرحله نرسی که بفهمیش...این جاست که طعم تلخ بزرگ شدن مزه شیرین خاطرات بچگی و نادانی هایت را از بین میبرد، مثل بادامی تلخ میان بادام های شیرین شب یلدایت...بزرگ شدن همانقدر درد دارد که کودکی کردن بدون آزادی کامل همراه با بایدها و نبایدها دارد...

خودمان را گول نزنیم...


آدمیست دیگر، دلش میخواهد لاف بزند که از هیچکس هیچ توقعی ندارد، که بی توقع وبی منت محبت میکند و از دیگران هیچ انتظاری ندارد، دلش میخواهد بگوید همه مهربانی هایش به همه آدم ها چه خاص وچه عام بی چشم داشت است...اما میدانی؟ گاهی آدمی بیخود انکار میکند، گاه آدمی واقعا انتظار دارد ، آن ته بی انتظاریش باز هم انتظار است و بس...آن هم درست وقتیست که آنقدر محبت کرده است که ته دلش ناخواسته ایجاد توقع کرده است...اما امان از آن وقت هایی که محبت هایت تماما بی پاسخ بماند، که درگیر مهربانی یک طرفه بشوی انگار دیگر انتظاری نداشته باشی برای برگشت محبتت اما توقع جواب عکس را هم نداری...گاهی آدمی در زندگی خودش را گول میزند که توقعی ندارد، که دلش میخواهد محبت کند، اما راستش بزرگترین دروغی که به خودت گاه میگویی همین است، محبت کردنت به آن شخص از سرخاص بودنش است، که اگر خاص نبودمحبت هایت هم خاص نمیشدند، آن وقت است که توقع داری که محبت او هم خاص بشود که اگر نشود اذیت میشوی، دلت میشکند ، صدای شکستن خودت را میشنوی و باز هم انکار میکنی...آن وقت است که بدبین میشوی به محبت کردن، در همین بی انتظاری هاباز هم انتظار است...خودمان را گول نزنیم...

ﻧﺴﻞ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺑﯿﻦ ﺑﺪ ﻭ ﺑﺪﺗﺮ

ﻧﺴﻞ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺑﯿﻦ ﺑﺪ ﻭ ﺑﺪﺗﺮ
ﺑﻪ ﻣﺎ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺧﺸﮑﯿﺪ، ﺟﻨﮕﻞ ﻫﺎ ﺳﻮﺧﺖ ﻭ
ﺍﺑﺮﻫﺎ ﻧﺒﺎﺭﯾﺪ
ﺑﻪ ﻣﺎ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪ ﺑﻨﺰﯾﻦ ﻭ ﺷﯿﺮ ﺑﺎ ﻫﻢ ﮐﻮﺭﺱ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ
ﺩﻝ ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﺍﺩﯾﻢ، ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺩﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ
ﻧﺴﻠﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻗﺎﺑﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ
ﻧﺴﻞ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺭﺷﺘﻪ
ﻧﺴﻞ ﺩﻋﻮﺍ ﺳﺮ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻣﺘﺮﻭ
ﻧﺴﻞ ﺩﻭﯾﺪﻥ ﭘﺸﺖ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻭ ﭼﭙﯿﺪﻥ ﺗﻮﯼ ﺗﺎﮐﺴﯽ
ﻧﺴﻞ ﺩﯾﺪﻥ ﻭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ، ﺧﻮﺍﺳﺘﻦ ﻭﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻦ، ﺭﻓﺘﻦ ﻭ
ﻧﺮﺳﯿﺪﻥ
ﻧﺴﻞ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮﺵ ﺑﺮ ﺩﻝ ﻣﺎﻧﺪ
ﻧﺴﻞ ﺁﻫﻨﮓ ﻫﺎﯼ ﺳﻮﺯﻧﺎﮎ
ﻧﺴﻞ ﻫﺎﯾﺪﻩ ﻭ ﺩﺍﺭﯾﻮﺵ
ﻧﺴﻞ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻧﺎﻣﺮﻏﻮﺏ
ﻧﺴﻞ ﺗﺤﺮﯾﻢ...
ﻧﺴﻞ ﻃﻼﻕ ﻫﻔﺘﺎﺩ ﺩﺭﺻﺪ
ﻧﺴﻞ ﻓﯿﺲ ﺑﻮﮎ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ
ﻧﺴﻞ ﮐﺶ ﺩﺍﺩﻥ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ
ﻧﺴﻞ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺩﻝ ﺑﺎ ﺩﯾﻮﺍﺭ
ﻧﺴﻞ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻃﻌﻢ ﻟﺐ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﭽﺸﯿﺪﯾ...........

همچون آوار ..........

یکی از هولناک ترین لحظات ِ زیست روزمره ام، زمان هایی است که ناگهان یک ترانه که خاطرات را بر سرم آوار می کند در لیست سلکشن موزیک هایم شروع به خواندن می کند...تا زمانی که حواس ام جمع شود که باید سریع بزنم ترانه بعدی ده ها و صد ها تکه ازخاطرات همچون آوار های یک ساختمان بر سرم ریخته است...