دلتنگی های میترا در آلمان
دلتنگی های میترا در آلمان

دلتنگی های میترا در آلمان

دلم گرفته است

انتقام از همه


از بیداری لذت میبرم . . .

از سردرد لذت میبرم . . .

از خوردن قرص های رنـگارنگ لذت میبرم . . .

از مـشکی پوشیدن لذت میبرم . . .

از تنهایی بی انتهایم لذت میبرم . . .

از تک تک کام هایی که از سیگار میگیرم لذت میبرم . . .

و همین برای انتقام گرفتن از زندگی کافیست . . .
Foto: ‎از بیداری لذت میبرم . . .

از سردرد لذت میبرم . . .

از خوردن قرص های رنـگارنگ لذت میبرم . . .

از مـشکی پوشیدن لذت میبرم . . .

از تنهایی بی انتهایم لذت میبرم . . .

از تک تک کام هایی که از سیگار میگیرم لذت میبرم . . .

و همین برای انتقام گرفتن از زندگی کافیست . . .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلنوشته های یک

بعد یک روز صبح . . .


وارد زندگیت می**شوند. . .
برایِ شب*هات قصه. . .
برای قصه*ها شهرزاد می**شوند. . .
جزئی از لحظه ها...دلیلِ خنده ها...شریکِ بغض*های تو می**شوند. . .
بعد یک روز صبح . . .
به طرزِ وحشتناکی
کشف میکنی* . . .
که دیگر هیچ جا نیستند. . .
جز در شعر*های تو. . .
شعر هایی* که به طرز غمگینی هیچکس نمی**خواند . . .
جز خودت . . .!!
ــــــــــــــــــــــــــــــ

Foto: ‎لاک غلط گیر را برمی دارم و

ﻭﻟﯽ ﺩﺭﯾﻎ ﺍﺯ ﺫﺭﻩ ﺍے ﻓـﺮﺍﻣــــﻮﺷـﯽ .


ﺭﻭﺯے ﺑﺎ ﺧـﻮﺩﻡ ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﺮ ﭘُـﮑﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ
ﺳـﯿﮕـﺎﺭﻡ ﻣﯿﺰﻧﻢ،
ﺫﺭﻩ ﺫﺭﻩ ﻓـﺮﺍﻣـﻮﺷـﺕ ﮐﻨـﻢ . . .
ﺳـﯿﮕـﺎﺭ ﺍﻭﻝ ، ﭘـُﮏ ﺍﻭﻝ ، ﭘـُﮏ ﺩﻭﻡ ، ﭘـُﮏ ﺁﺧـــﺮ . . .
ﺳـﯿﮕـﺎﺭ ﺩﻭﻡ ، ﭘـُﮏ ﺍﻭﻝ ، ﭘـُﮏ ﺩﻭﻡ ، ﭘـُﮏ ﺁﺧـــﺮ . . .
ﺳـﯿﮕـﺎﺭ ﺳــﻮﻡ . . .
ﭼـﻬــﺎﺭﻡ . . .
ﺍﻣـﺮﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧـﻮﺩﻡ ﺁﻣـﺪﻡ ،
.
.
.
مـــردی ﺭﺍ ﯾــﺎﻓﺘـﻢ ﮐﻪ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﺳﺖ ﺑﻪ ﯾـﺎﺩ ﺗــﻮ ﺳـﯿﮕــﺎﺭ
ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﯾﻎ ﺍﺯ ﺫﺭﻩ ﺍے ﻓـﺮﺍﻣــــﻮﺷـﯽ . . .
ﻫﺮ ﭘُـﮏ ﺑﻪ ﯾـﺎﺩ ﺗﻮ
ﺑـﺎ ﻏـﻢ ﺗـﻮ ، ﺑـﻬﺎﻧـﻪ ﯼ ﺗـﻮ . . .
ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ لعنتـی ؟!

تـــوراهـــم بـخـشـیـدم..


خــــــــــــیــــــلــی کــمـــ گــــــــــــذاشــــــتــــــی..
خــــــــــیـــلــی نـــبـــودی..
مــــــــــــــن امــــــــــــا..
کـــــــــــــــــــــــــم نـــــــگــــــذاشــــتـــم..
کـــــــــم بـــرداشـــتــم..
کـــــه تـــو کـــم نـــیــــاری..
هــــــر چــیـــز بــا ارزشـــی بــــــــــود بـــــــه تــــــــو بـــــخــــــــشـــــیــدم...
عــــــــــشــــقـــــم..
غــــــــــــــــــــرورم....
دلـــــــــــــــــــــــم..
ســــــــــــــــادگــی ام...
بـــــــــــــــــــــاورم...
و...
زنـــــــــــــــدگـــــیـم.......
دیگـــرچیــزی برایــم نــمانـده...
بـــــه جـــــز"تــــــــــــو"...
کــــه تـــوراهـــم بـخـشـیـدم..

Foto: ‎زیاد خوب نبـــــاش ،
زیاد دم دستــــــــــ هم نبـــــــــاش
زیاد که خوب باشی دل آدمهـــــــــــا را میــــــزنی
آدمهــــــــــا این روزهــــــــــا...
عجیب به خو بــــــــــی و ...
به شیرینـــــــی آلـــرژی پیدا کرده اند
زیــــــــــاد که باشـــــــــی زیــــــــــادی میشوی..........
___________________________________________
دلنوشته های یک

دردهایم عجیب درد دارد


شـــب هایم عجیب درد میکند . . . !
حتی دردهایم هم درد میکند . . . !
ایــن روزها از جـــنس دردم . . .
عـــلاجی نیست . ..
بــاکی نیست . . .
پر دردی هم عــالمی دارد . . .
ســرم درد میکند از این هــمه ســـردرگمی . . .
از این هـــمه سرگرمی های پـــوچ . . .
چشــمانم سوز دارد . . ..
بغض دارد ...
بغض هایم عجیب بغض دارد
دردهایم عجیب درد دارد

چرا باید تو نباشی ؟ چرا باید من بی دلیل تکرار کنم نبودنت را ؟


شبیه من شدن کار آسانی نیست
باید که اول محکوم شوی
به چه ؟
به اینکه چرا فراموش نمی کنی وقتی فراموش شدی
بعد باید خودت را شرح دهی برای هر عابر پیاده ای
و بعد باید هیچ کسی نفهمد که چه میگویی
و بعد باید قضاوت شوی بی دلیل
و بعد اتاقت را تقسیم بندی کنی مابین مرز حقیقت و رویا
و یک به یک خاطراتت را در آن جای دهی
مثلا خاطرات خوش را بر روی مبل بگذاری
قاب عکسهای خالی را روی دیواری که جای تکیه دادن سر داشته باشد
و پنجره را به سمتی بچرخانی که غروب را ببینی
و قلم و کاغذ را همراه بغض ، بگذاری کنار شمعدانی ها
و ترکیب اصیلِ چای و سیگار را روی میز کنارِ سئوالهای بی جواب
و دلتنگی را هم بگذاری در کوله پشتی تا همیشه همراهت باشد
و یک تکه جا باقی بگذاری برای قدم زدن از سرِ ناچاری
آری شبیه من شدن کار آسانی نیست
من حتی خودم نتوانستم شبیه خودم شوم
نه درد را دوست دارم
نه دلتنگی را
فقط گاهی تنهایی همان حکم محکومیت توست
شبیه من شدن یعنی نیم ساعت خاطره را
سالها زندگی کردن
..........................
چرا باید تو نباشی ؟
چرا باید من بی دلیل تکرار کنم نبودنت را ؟

ساعتِ روی دیوار خوابیده
یک نفر به من بگوید چند ساعت است که هذیان میبافم ؟ 
____________________________________________________
Foto: ‎شبیه من شدن کار آسانی نیست
باید که اول محکوم شوی
به چه ؟
به اینکه چرا فراموش نمی کنی وقتی فراموش شدی
بعد باید خودت را شرح دهی برای هر عابر پیاده ای
و بعد باید هیچ کسی نفهمد که چه میگویی
و بعد باید قضاوت شوی بی دلیل
و بعد اتاقت را تقسیم بندی کنی مابین مرز حقیقت و رویا
و یک به یک خاطراتت را در آن جای دهی
مثلا خاطرات خوش را بر روی مبل بگذاری
قاب عکسهای خالی را روی دیواری که جای تکیه دادن سر داشته باشد
و پنجره را به سمتی بچرخانی که غروب را ببینی
و قلم و کاغذ را همراه بغض ، بگذاری کنار شمعدانی ها
و ترکیب اصیلِ چای و سیگار را روی میز کنارِ سئوالهای بی جواب
و دلتنگی را هم بگذاری در کوله پشتی تا همیشه همراهت باشد
و یک تکه جا باقی بگذاری برای قدم زدن از سرِ ناچاری
آری شبیه من شدن کار آسانی نیست
من حتی خودم نتوانستم شبیه خودم شوم
نه درد را دوست دارم
نه دلتنگی را
فقط گاهی تنهایی همان حکم محکومیت توست
شبیه من شدن یعنی نیم ساعت خاطره را
سالها زندگی کردن
..........................
چرا باید تو نباشی ؟
چرا باید من بی دلیل تکرار کنم نبودنت را ؟

ساعتِ روی دیوار خوابیده
یک نفر به من بگوید چند ساعت است که هذیان میبافم ؟ 
____________________________________________________
دلنوشته های یک

راست می گفتی....


آشفتگی می دانی چیست؟!
می دانی دلپریشی چه معنی می دهد؟!
می فهمی پریشانی چه حالی دارد؟!
.
.
.
عزیزم...آشفته ام، دلپریشم، پریشانم...می فهمی؟!
و تو نیستی....
می دانی از دلتنگی مریض می شوم؟!
یادت نیست؟!

حالا من هم یه چیزی گفتم...باشد، درست است....من گفتم برو....
ولی بی معرفت، تو چرا رفتی؟!
مگر نمی دانی آشفتگی یعنی چه؟!
مگر خبر نداشتی از برهم خوردن آرامشم؟
تو که از تمام بی خوابی های شبانه ام هم باخبر بودی...تو که می دانستی تب دارم، دلپریشم...

پس چه شد؟!.
زیر قولت زدی عزیزکم....
راست می گفتی....آدم بزرگ ها همه همینجورند....



#---#
Foto: ‎آشفتگی می دانی چیست؟!
می دانی دلپریشی چه معنی می دهد؟!
می فهمی پریشانی چه حالی دارد؟!
.
.
.
عزیزم...آشفته ام، دلپریشم، پریشانم...می فهمی؟!
و تو هستی و نیستی....
می دانی از دلتنگی مریض می شوم؟!
یادت نیست؟!
اولین بار که رفتی سفر و من تب کردم...
حالا من هم یه چیزی گفتم...باشد، درست است....من گفتم برو....
ولی بی معرفت، تو چرا رفتی؟!
مگر نمی دانی آشفتگی یعنی چه؟!
مگر خبر نداشتی از برهم خوردن آرامشم؟
تو که از تمام بی خوابی های شبانه ام هم باخبر بودی...تو که می دانستی تب دارم، دلپریشم...
قول دادی بمانی...بمانی و آرام کنی همه چیز را....
پس چه شد؟!
.
.
.
زیر قولت زدی عزیزکم....
راست می گفتی....آدم بزرگ ها همه همینجورند....
چقدر بزرگ شده ای گلم....


#---#‎

...دوری عزیزکم....


دوری عزیزکم...دوری...انکار نکن دور بودنت را...حتی اگر در آغوشم باشی باز دوری...
هنوز یادم نرفته آن روزهایی که فرسنگ ها فاصله داشتی و آن سوی دنیا بودی ولی نزدیک بودنت را حس می کردم....
این روزها همین جایی...در همین حوالی....ولی چه فایده....دوری عزیزکم.

Foto: ‎عادت کرده ام...عادت کرده ام که عادت کنم...
عادت کرده ام به یک جای خالی...
تو بودی و عادت کردم به بودنت...رفتی...تنهاییم را پیشی کوچکی که خیانت بلد نبود پر کرد...به بودنش عادت کردم...
حالا او هم می رود...
باید یاد بگیرم به نبودن و رفتن بیشتر عادت کنم تا بودن و ماندن...
دنیا اینگونه است گویا...


#---#‎