این روزها قلب ام گاه و گهی می ایستد نفسم نیز گریه نیز با خنده شده همدم با هم می رقصند بر حصیر گونه هایم تو دیده ای که زنده باشم ...؟!! خود نیز در شک ام و تردید لیک دلم تنگ دیدن توست دوریت در باور من نیست هنوز راستی تو خوبی هنوز ..؟ این روزهایت چگونه است ؟
یک روز تعطیل باشد.... تو تنها باشی..... هوا ابری باشد.... حسی مجهول داشته باشی... ترانه ای خاطره انگیز بخواند در گوشت.... آن وقت میفهمی بی کسی در این شهر بی تپش چه دردی دارد..... درد دارم رفیق....
همه چیز تقصیر من نبود ! هیچ چیز تقصیر من نبود جز اینکه دیر شد دیر شده ! خیلی دیر شده برای دلتنگی ... روزهایم پر شده از اشک و آه و حسرت رمق دوباره برخاستنم نیست اینجا که تو نیستی ! اینجا که نگاه تو نیست هر روز عکست و نگاه می کنم هر روز گریه می کنم باورم نمی شود رویارویی با حقیقتی که خووب می دانستم ، اینهمه آشفته ام کند...
از دیروز صبح داره یریز بارون میزنه.دلم میخواست الان کسی کنارم بود.بش میگفتم پاشو بریم اینقد زیر بارون راه بریم ک مثل ۲ تا موش آب کشیده برگردیم خونه ،شاید کمی سبک شدیم با گریه پنهانی زیر بارون