
دنبالِ من نگرد
من نیستم دیگر
همانقدر که تو نبودی
تو نیستی
نیستم دیگر
دنبالِ من نگرد
من پایِ آخرین قطار ایستاده ام
مقصدش هرکجا که باشد؛ باشد
بگذار اگر کسی تو را دید
خیال کند
تو مانده ای و من رفته ام
خیال کند
من پایِ دوست داشتنت نماندم
باز هم بی رحم می شوم برایِ دلم
بگذار دوباره جایی دلی
باز هم عاشقِ چشمانِ تو شود
عاشقِ نبودنت اما نمی دانم !
یعنی تو می گویی
از من دیوانه تر در این شهر هست ؟
اگر بود
سلامِ مرا به او برسان و بگو
رویِ ماهِ تو را به جایِ من
هرروز ببوسد
دیوانه است.. می فهمد چه می گویم !
دنبالِ من نگرد
هرچند که می دانم نمی گردی
اما بگذار
من دلخوش باشم
با تو نه برایِ من غروری ماند
نه حواسی
نه دلی
با تو هرچقدر هم که پا در کفشِ رفتن می کنم
باز هم نمی روم
با تو هرچه حواسم را جایی دور پرت می کنم
خودم را حتی سوارِ اولین هواپیما می کنم و دور می شوم
باز هم به دنبالِ تو در چشمانِ هر غریبه ای می گردم
با تو دلم تنگ می شود
آنقدر تنگ که می ترسم راهِ نفس بر من ببندد
با تو هرچه سراغِ غرورم را می گیرم
صدایش را نمی شنوم
تو مرا
از همیشه تنها تر کرده ای
آنقدر تنها
که برایِ خودم را دیدن هم
باید پناه بیاورم به چشمانِ تو
که نیست
که نمی بیند مرا
در خاطرت بماند
با تو خط به خطِ عشق را خواند
فهمید
و عاشقتر شد
.
هرچیز را هم اگر نخواستی به خاطر بسپاری
یک چیز را بدان
و همین را تنها به خاطر بسپار
تو
برایِ
او
دنیایی دیگر بودی
دنیایی ممنوعه برایِ او
که با تو
باکی نداشت از ماندن در آن
امروز،
که محتـاج توام، جـای تو خالـــیست...
فردا،
که می آیی به سراغم نفسی نیست!
بر من نفسی نیست ، نفسی نیست
در خانه کسی نیست
نکن امروز را فردا
بیا با ما که فردایی نمی ماند
که از تقدیر و فال ما
در این دنیا کسی چیزی نمی داند!
صد خونِ دل مینوشم از جامت وِلَم کن
من را، جگر بردی سرِ شامت ولم کن
دیـوانــه بـودم تا صـدا کـردی دویــدم
لیکن ندانسته شدم خـامت ولم کن
گر ضـامنِ قلـبم شدی از درد وُ مـاتم
پس میدهم با سود آن وامت ولم کن
پیمان شکستی، بر سرِ پیمان نماندی
پیمانه سر کش، شاد کن کامت ولم کن
وِردِ زبـانم بوده ای هـر روز وُ هـر شـب
از جانِ من بیرون بکش نامت، ولم کن
گشتم شهیدِ کویِ عشقت در جوانی
نام وُ نشانم گشت گمنامت، ولم کن
آن قـاصـدک را دیـدم امّـا دل پریشان
شرمنده بود از متنِ پیغامت ولم کن
دیدی مرا چون کشتیِ در هم شکسته
بـنـشـین کنـارِ بـحرِ آرامـت، ولـم کن
آهویِ دل ضامن شدی خونش بریزی؟
اصلاً نمی گـردم دگـر رامـت ولـم کن
آخِر نصیحت تا به کِی؟گوشم گران شد
کُشتی مرا با شعر وُ ایهامت ولم کن
یوسف اگر مردی به چشمِ دل نظر کن
کمـتر بـگو از یـادِ ایّـامـت ولـم کـن
دنبالِ یک سیب از بهشتم، تو ندیدی؟
بالـم اگـر افـتاد در دامـت ولـم کـن
آنقدر گفتی:"شاهد"اینجا نیست آنجاست
بـا تَـشت افـتادم از آن بـامـت، ولـم کن !!!