باز غروب
باز دلتنگی
باز قصۀ خواستن و نبودنت
باز گذرِ زمان..
باز من و انتظار
باز من....
انتظار....انتظار...انتظار
!!!!!
ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﺍﻣـــﺘــﺤــــﺎﻥ ﮐــــــــــــــﺮﺩﻩ
ﺍﻡ!
ﻗﺮﺹ ﺧــــﻮﺍﺏ ﻭ ﻣـﺴﮑﻦ
ﺭﻭﺍﻧـﺸـﻨــــﺎﺱ
ﺧــــﻨـــﺪﻩ ﻫـﺎﯼ ﺯﻭﺭﮐــــﯽ
ﻫـﻨـﺪﺯﻓـﺮﯼ ﺗـﻮﯼ ﮔـﻮﺵ ﻭ ﮔــــﺮﯾــﻪ
ﮐـﺮﺩﻥ
ﺳــــﯿـﮕــــــــــــــﺎﺭ ﻭ
ﺩﻭﺳــﺘـــــــــــﺎﻥ ﺟـــــﺪﯾــﺪ
ﺩﻝ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺣـــــــــﺮﻓـﻬـﺎ ﺣـــﺎﻟـﯿـﺶ
ﻧـﻤﯿﺸﻮﺩ!
حال آدم که دست خودش نیست
عکسی می بیند
ترانه ای می شنود
خطی می خواند
اصلن هیچی هم نشده
یکهو دلش ریش می شود …
حالا بیا وُ درستش کن
آدمِ دلگیر
منطق سرش نمی شود
برای آن ها که رفته اند
آن ها که نیستند , می گرید
دلتنگ می شود
حتی برای آنها که هنوز نیامده اند …
دل که بلرزد
دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست
این وقت ها
انگار کنار خیابانی پر تردد ایستاده ای
تا مجال عبور پیدا کنی
هم صبوری می خواهد هم آرامش
که هیچکدام نیست !
آدم تصادف می کند ,
با یک اتوبوس خاطره های مست
دنبالِ من نگرد
من نیستم دیگر
همانقدر که تو نبودی
تو نیستی
نیستم دیگر
دنبالِ من نگرد
من پایِ آخرین قطار ایستاده ام
مقصدش هرکجا که باشد؛ باشد
بگذار اگر کسی تو را دید
خیال کند
تو مانده ای و من رفته ام
خیال کند
من پایِ دوست داشتنت نماندم
باز هم بی رحم می شوم برایِ دلم
بگذار دوباره جایی دلی
باز هم عاشقِ چشمانِ تو شود
عاشقِ نبودنت اما نمی دانم !
یعنی تو می گویی
از من دیوانه تر در این شهر هست ؟
اگر بود
سلامِ مرا به او برسان و بگو
رویِ ماهِ تو را به جایِ من
هرروز ببوسد
دیوانه است.. می فهمد چه می گویم !
دنبالِ من نگرد
هرچند که می دانم نمی گردی
اما بگذار
من دلخوش باشم
من جایِ تو چای می نوشم
جایِ تو خسته می شوم
جایِ تو بغض می کنم
جایِ تو می خندم
من جایِ تو به انتظار می نشینم
برایِ کوچه هایِ بی خوابِ این شهر لالایی می خوانم
من جایِ تو با خودم حرف می زنم
قربان صدقه اش می روم
حرف هایش را گوش می دهم
اشک هایش را پاک می کنم
و هرروز به جایِ تو از خودم می خواهم
برایم لباس هایِ نو بپوشد
موهایش را ببافد
دستم را بگیرد
تکیه گاهم شود
تو نیستی و من هرروز
تو را زندگی می کنم
تو را می بوسم
تو را می بینم
من
هرروز
خودم را
به جایِ تو دوست می دارم
و این ها یعنی
من هرروز تو را در دلم
زنده نگه می دارم