دلتنگی های میترا در آلمان
دلتنگی های میترا در آلمان

دلتنگی های میترا در آلمان

دلم گرفته است

کاش بعد یک عمر عادت به این درد این زخم کهنه سر وا نمی کرد



من تو نبودت جز اشک و حسرت
جز گریه کردن کاری ندارم
بی تو نمیشه ، بی تو نمیخوام
حتی یه روزم دووم بیارم
بی تو چجوری با خاطراتت ، روزا و شبها رو بگذرونم
خاطره هامون از خاطرت رفت ، اما هنوزم دلتنگشونم

من ، بی تو نابودم ببین زندم ولی دنیای من مرده
تو ، دنیای من بودی ولی دوریت منو از پا درآورده

میترسم از این فکری که پُرشد
از این سکوت و تنهایی و درد
کاش بعد یک عمر عادت به این درد
این زخم کهنه سر وا نمی کرد
این کوله بار تنهاییا که سنگینی کرده باز روی شونم
باز با خیالت تاوقتی زنــــــدم رو دوش خستم هی می کشونم
Januar



قصه نیست،غصه اس!!

یکی بود یکی نبود،غیر از خدا هیچکس نبود...
چرا همیشه اول قصه ها باید اینجور شروع بشه؟!
چرا یکی باشه ، یکی نباشه!؟
یعنی از اول رسم دنیا بی وفایی بوده؟!
بذار یه بار ما اول قصه رو شروع کنیم...اینجور بهتره!!
یکی بود،اون یکی هم بود....
هم خدا بود،کسی هم بود...
نه...نه...اینجور هم نمیشه،نمیدونم چرا اون یکی بودن پیدا نمیشه
اگر هم پیدا بشه رسم یکی بود،یکی نبود رو رقم میزنه....
رسم دنیا همیشه همین بوده که... یکی باشه و یکی نباشه...
هیچ چیز و هیچکس نمیتونه این رسم رو عوض کنه...
حتی من و تو...
ولی کاش یکی به قصه گو میگفت،
قصه ای که از همون اولش یکی بود یکی نبود باشه،
اسمش قصه نیست،غصه اس!!
تنها بودن هیچ وقت قصه ای نداره!

مَـــن کـــه غَریبـــــم

روزی میــرسَد
بـــی هیــــچ خَبـــَـــری
بــآ کولـــــه بــــآر تَنهـــآییـَم
دَر جـــآده هــآی بـی انتهــــآی ایـن دنیــآی عَجیـــــب
رآه خــــوآهم افتـــــآد
مَـــن کـــه غَریبـــــم
چـــه فَــــرقی دآرد کجـــــآی ایـــن دنیــــــآ بـآشــــم
همــه جــــآی جهــــآن تنهـــــآیی بــــآ مَـــن است…

Foto

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم

در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
...
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم

افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم

گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز

چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز

او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند

این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند

او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را

ای آینه مردم من از حسرت و افسوس
او نیز که بر سینه فشارد بدنم را

من خیره به آینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را

بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را
Foto: ‎دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز 
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم 

در آینه بر صورت خود خیره شدم باز 
بند از سر گیسویم آهسته گشودم 

عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم 
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم 

افشان کردم زلفم را بر سر شانه 
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم 

گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست 
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز 

چون پیرهن سبز ببیند به تن من 
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز 

او نیست که در مردمک چشم سیاهم 
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند 

این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب 
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند 

او نیست که بوید چو در آغوش من افتد 
دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را 

ای آینه مردم من از حسرت و افسوس
او نیز که بر سینه فشارد بدنم را 

من خیره به آینه و او گوش به من داشت 
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را 

بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش 
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را

(فروغ فرخزاد)‎

چقدر بال و پر زدم ...!

بالشت ات را روی صورتم می فشارم ؛
فصل کوچیدن ات آنقدر ناگهانی سر رسید که،
پر هایت را جا گذاشتی در میان رویاهایمان ...
ناگزیر شده ام که یک روز ،
برای دیدن ات بیایم،
پرهایت را پس بدهم ،
فقط وقتی آمدی آرزوهایمان را از پای
پنجره جمع کن و از رهگذران بپرس ،
برای دیدن ات چقدر بال و پر زدم ...!


..........................................

Foto: ‎باغبان هایی را دیدم شیفته ی چمن هایشان...
پیرزن هایی عاشق شلوارهایشان...
و در همین حوالی, در همین قلمرو احساسات شبیه عشق بود
که من خودم را پیدا کردم......

..........................................
سین گافــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ‎


همان یک نفر ...

در زندگی هر انسانی یک نفر هست که ؛
دیوانه وار دوستش بداری ،
دیوانه وار دلتنگش شوی ،
دیوانه وار در آغوش بگیری ،
...
و این یک نفر تنها یک نفر است !
همان کسی که وقتی این نوشته ها را می خواندی ،
از گوشه ی ذهنت عبور کرد

تـو بــی تـقـصـیـری !

 !
خــدای تــو هـم بـی تـقـصـیـر است !
مـن تـاوان اشـتـبـاه خــود را پـس مـی دهم ... !
تـمـــام ایـن تـنـهـایـــی
تــاوان «جــدّی گـرفـتــن آن شـوخـــی» است !
Foto: ‎شـوخــی زیـبـایـی بــود کـه خـداونـد بـا قـلـب مـن کـرد !
زیـبـا بـود
امّــا
شـوخــی بـود !
حـالـــا . . .
تـو بــی تـقـصـیـری !
خــدای تــو هـم بـی تـقـصـیـر است !
مـن تـاوان اشـتـبـاه خــود را پـس مـی دهم ... !
تـمـــام ایـن تـنـهـایـــی
تــاوان «جــدّی گـرفـتــن آن شـوخـــی» است !‎