دلتنگی های میترا در آلمان
دلتنگی های میترا در آلمان

دلتنگی های میترا در آلمان

دلم گرفته است

قصّه ی این دلتنگی


کاغذهای درونم تمام شده اند 
بس که می نویسم و به آخر نمی رسد،
قصّه ی این دلتنگی 

مچاله ام می کند نبودنت.. 
ه

شاید هم حقمه

قرار رفتن نذاشته بودی.پیغام داده بودی بعد این همه سالها دوری بیا همو ببینیم.پس چی‌ شد؟پشیمون شدی رفتی‌ سفر بی‌برگشت.رسمش این نبود ها.خواستی به تلافی رفتن من تو هم تلافی کنی‌؟باشه قبول.اما حالا تو این برزخ و غریبی من از کجا بیارمت؟روی زمین بودی دستم از تو کوتاه بود حالا که ۲۴ ساعت به زمین سپردنت.وای من چه بی‌چاره‌ام که تا زنده‌ام باید این دردرو تنهای‌ به دوش بکشم.شاید هم حقمه  به جرم  روز‌های که عذاب کشیدی و من دور بودمو ندیدم

از کدام جهت رفته ای


دردی در من تنوره می کشد
از درون افروخته ام.. 
جهان بی تو آتشگاهی ست
ابراهیمی بایدش
که آید به اعجاز،
تبدیل کند به گلستانش..

ایجاز این سُرایش
به گمانِ من
تنها و تنها 
ژولیدگی واژه هاست
در زهدانِ خیالِ من

آخر بگو
از کدام جهت رفته ای که مدام 
از چهار سو مبعوث می شوی 
به سوزاندنم.. 
____________________________

Foto: ‎دردی در من تنوره می کشد
از درون افروخته ام.. 
جهان بی تو آتشگاهی ست
ابراهیمی بایدش
که آید به اعجاز،
تبدیل کند به گلستانش..

ایجاز این سُرایش
به گمانِ من
تنها و تنها 
ژولیدگی واژه هاست
در زهدانِ خیالِ من

آخر بگو
از کدام جهت رفته ای که مدام 
از چهار سو مبعوث می شوی 
به سوزاندنم.. 
 ____________________________

ماندانا پیـرزاده‎

یک دل سیر


یک وقتهایی هم هست،
که دلمان بدجوری تنگ است وُ
همانی را که می خواهیم
دَمِ دست مان نیست
تا یک دل سیر
تماشایش کنیم..!
______________________________

ده
Foto: ‎یک وقتهایی هم هست،
که دلمان بدجوری تنگ است وُ
همانی را که می خواهیم
دَمِ دست مان نیست
تا یک دل سیر
تماشایش کنیم..!
_______________________________

 ماندانا پیـرزاده  -  تیـرماه 1393

از پسکوچه های دلتنگی ماندانا پیرزاده‎

باقیِ مسیر را گریستم

آخ که چه دلم پری داشتم اینقد که از کنار چشم هام سرازیر بود.نشستم کنار پنجره  دیگه از کنترل خارج شدم صدای گریه‌ام تو اتوبوس بلند بود.دستی‌ به شونم خورد مرد  مسنی با صدای غمگین گفت معلومه غمت سنگینه، واست صبر و تحمل آرزو می‌کنم. کاش این درد به آسونی همین کلمات بود
باقیِ مسیر را گریستم
Foto: ‎مسافرِ کناری‌ام که پیاده شد
پنجره‌ای گیرم آمد
باقیِ مسیر را گریستم‎

او مرده...


و آنانکه خیره در من می‌نگریستند
خبر را

کمی پیش از من شنیده بودند

و حالا به جستن جای خالی او

نگاهشان

داشت صورتم را شخم می‌زد

او

مرده بود

و داشتند قبرش را

توی صورت من می‌کندند.

Foto: ‎و آنانکه خیره در من می‌نگریستند
خبر را

کمی پیش از من شنیده بودند

و حالا به جستن جای خالی او

نگاهشان

داشت صورتم را شخم می‌زد

او

مرده بود

و داشتند قبرش را

توی صورت من می‌کندند.

لیلاکردبچه‎

بهانه


بهانه ای می خواستم
تا یادم بیاید برای دلتنگ بودن
چه استعدادِ غم انگیزی دارم
بهانه ای،
تا شعر تازه ای بنویسم
و بدانم برای زمستانِ امسال هم چیزی دارم.

Foto: ‎بهانه ای می خواستم
تا یادم بیاید برای دلتنگ بودن
چه استعدادِ غم انگیزی دارم
بهانه ای،
تا شعر تازه ای بنویسم
و بدانم برای زمستانِ امسال هم چیزی دارم.

لیلا کردبچه‎

و برای اولین بار می فهمم


یک روز
پیراهنم رفته رفته رنگ می بازد و
سفید می شود
روزی که انتظار دست های تو را
برای آخرین بار آه می کشم
و برای اولین بار می فهمم
دستی که آخرین دکمه ها را باز می کند
می تواند
به بستنِ چشم ها آمده باشد.

ه
Foto: ‎یک روز
پیراهنم رفته رفته رنگ می بازد و
                                       سفید می شود
روزی که انتظار دست های تو را
برای آخرین بار آه می کشم
و برای اولین بار می فهمم
دستی که آخرین دکمه ها را باز می کند
می تواند
به بستنِ چشم ها آمده باشد.

لیلا کردبچه‎

" به من تسلیت بگویید


اول
روی چشم هایت خاک می ریزم
بعد روی دست هایت
بعد نگاهت را و نوازش هایت را فراموش می کنم و
سیاه می پوشم و
چند هفته به ابروهایم دست نمی زنم و
باور می کنم مرده ای.

گوش کن!
از سینه ام صدای تشییع جنازه می آید،
که به عزّت و شَرَفِ لا اله الّا کیست؟
کسی که مرگ عزیزانِ خویشتن را زیست
و بعد هم،
خبرِ مرگ دادن آسان نیست
آسان نیست،
توضیح اینکه چگونه تابوتت را
از کوچه های خلوت رگ هایم عبور داده ام
و چگونه از های های گریه های شب های بی تو بلندتر ست
سکوتی که بعد از تو کم مانده دیوانه ام کند.

چیزی بگو!
حرفی روی زخمم بپاش!
من
گورستانی سرگردانم،
که هر روز گوری در من
مثل زخمی تازه دهان باز می
کند.ه
Foto: ‎

مات از این واقعه


ای مسافر ، چو ز کوچ تو خبر دار شدم 

مات از این واقعه چون صورت دیوار شدم 

من که چون نقطه به هر حادثه ثابت بودم 

اینک از هجر تو سر گشته چو پرگار شدم .

این مسافر


چو رخت خویش بر بستم از این خاک 

همه گفتند با ما آشنا بود 

ولیکن کس ندانست این مسافر 

چه گفت و با که گفت و از کجا بود ... 
 ...
Foto: ‎چو رخت خویش بر بستم از این خاک 

همه گفتند با ما آشنا بود 

ولیکن کس ندانست این مسافر 

چه گفت و با که گفت و از کجا بود ... 

محمد اقبال لاهوری ...‎