تا آمدنت
خیال خود را بفرست
در سینۀ من
نوای خود را بفرست
از دوری تو تاب وُ توانم رفته
تو عمرِ منی
تو جان وُ تَنی
تا آمدنت ، هوای خود را بفرست
نگرانم !
برای روزهایی که می آیند
تا از تو تاوان بگیرند و تو را مجازات کنند!
نگرانم !
برای پشیمانی ات، زمانی که هیچ سودی ندارد!
نگرانم !
برای عذاب وجدانت ، که تو را به دار میکشدو می کُشد!
روزگاری رنج تو رنجم بود
اما روزها خواهند گذشت ...
و تو
آری تو
آنچه را به من بخشیدی
ز دست دیگری باز پس خواهی گرفت!
و آنچه که من به تو بخشیدم ، هیچگاه نخواهی یافت !!
تسبیحی ندارم
تا شمارش کنم
زمزمه هایم را با تو
شروع می کنم
بی ابتدا
بی زمان
می خوانمت در هر مکان
می آیی
می نشینی میان هر ذکرم
می بری مرا
هر لحظه
آدمها یک روزی تصمیم به ترک میگیرند . . . !!خیلی اتفاقی و یهو پیش می آید . . .
تو دیگر خوب نخواهی شد
تا آخر عمر
درگیر من خواهی بود
و تظاهر می کنی که نیستی
مقایسه
تو را
از پا در خواهد آورد
"من"
می دانم به کجای قلبت
شلیک کرده ام
"تو"
دیگر
خوب نخواهی شد!
وضعیت خوبی ندارم
مراببخش
دستانم از همچی رد میشود
از خودم,از تلفن
نمی توانم نوازشت کنم
فراموشت نکرده ام
فقط کمی مرده ام
همین
به خدا گفتم:
خدایا تو که میدونستی تنهام میذاره
پس چرا بهم نگفتی؟!
خداگفت:
از بس بهت گفت دوسِت دارم، منم باورم شد.