
این روزها
قلب ام گاه و گهی می ایستد
نفسم نیز
گریه نیز با خنده شده همدم
با هم می رقصند بر حصیر گونه هایم
تو
دیده ای که زنده باشم ...؟!!
خود نیز در شک ام و تردید
لیک دلم تنگ دیدن توست
دوریت در باور من نیست هنوز
راستی
تو خوبی هنوز ..؟
این روزهایت چگونه است ؟

اینجا.....
جایی میان ثقل این ثانیه ها....
مردی لنگ لنگان ازعمق رویاهایش می آید....
چیزی میان تمام شیار های مغزش مدام تکرار میشود....
به گمانم یک حادثه است....
آرام میگیرد در گوشه ای....
سیگاری سرخ میکند....
گوشه دفترش مینویسد:
**من از تکرار صدای ثانیه ها متنفرم....**
**من باختم**
تیک....تاک.....
تیک....تاک.
همه چیز تقصیر من نبود !
هیچ چیز تقصیر من نبود
جز اینکه دیر شد