
کی بود ؟ از کجا می شناختمش و کجا گمش کرده بودم ؟ آیا او هم مرا می شناخت یا به یاد می آورد ؟
آیا سالها به جستجوی من دویده بود و خود را به آب و آتش زده بود اما حالا باور نداشت ؟
یا این که چشمش ناغافل کار دستش داده بود و نمی دانست چه کند ؟ شاید هم مثل من فکر می کرد خدایا ، چقدر آشناست ؟
از خوشحالی چشم هایم برق زد . دیگر چه فرقی می کرد که او را می شناسم یا نه . مهم این بود که او به من فکرکند
آدمی که فقط می شنود ، به سختی حرف می زند ، می خندد ، می گرید ، اما اصلا نمی تواند سرپا بایستد ، نمی تواند قلم به دست بگیرد .
فقط هست که بگوید من هنوز نمرده ام .
ما همدیگر را گم کرده بودیم .
انگار کسی دیواری بین ما حایل کرده بود که ما همدیگر را نبینیم .
من در تب او می سوختم ، و او در تب من .
چون نگاه های آتشین او نشان می داد که او به من علاقمند نیست ،
دیوانه ی من است ،
و من التماس را در آن چشم ها می خواندم
چه می دانستم هر چه زمان بیش تر می گذرد من عاشق تر می شوم ؟ عاشق مردی که تا سر حد مرگ مرا دوست داشت اما شاید نمی خواست یا نمی توانست مرا به چنگ بیاورد .
سال بلوا
خیلی ها فکر می کنند سلامتی بزرگترین نعمت است، ولی سخت در اشتباهند. وقتی سالم باشی و در تنهایی پرپر بزنی، آنی مرض می گیری، بدترین نحوست ها می آید سراغت، غم از در و دیوارت می بارد، کپک می زنی. کاش مریض باشی ولی تنها نباشی.
___________
تماماً مخصوص/عباس معروفی
من نمی توانستم جلو گذر زمان را بگیرم. او رفته بود و من مانده بودم. آدمی سرگردان و بدبخت که نمی داند چه کار باید بکند. بدبخت، بدبخت ، بدبخت.
آیا اگر من عاشق دیگری می شدم به این روز نمی افتادم؟
چرا عاقبت عشق، همه نکبت و ویرانی و بدبختی است؟
به کجا باید پناه می بردم، به کی می گفتم؟
من که کسی را نداشتم.
گفت : من فرشته ام!
قاضی پرسید : بال هایت کو ؟
گفت : بال هایم را بریده اند!
قاضی باور نکرد. نیشخند زد و او را به جرم نداشتن کارت شناسایی به حبس محکوم کرد. وقتی می خواستند به دست هایش دست بند بزنند، ناگهان چند فرشته از پنجره آمدند و او را با خود بردند.
ساعتی بعد قاضی در کتاب های قانون دنبال ماده ای می گشت که مربوط به تعقیب مجرم در آسمان باشد.
میدونی آخر هر عشق ، ته تهش چیه ؟...یا مرگه یا جدایی یا عادت...یه وقتایی هم نفرت ، خیلی وقتا...اونا که عشقشون با مرگ تموم میشه خوشبختن ، اونا که عشقشون با جدایی تموم بشه غمگینن ، اونا که به عادت برسن محتاجن ، معتادن...اونایی هم که عشقشون به نفرت برسه بدبختن ، از هر بیچاره ای بیچاره ترن...تا حالا فکرشو کردی قراره ما به کدومشون برسیم؟؟؟...
" امشب نه شهرزاد _ حسین یعقوبی
آدم ها می میرند، سکته می کنند یا زیر ماشین می روند، گاهی حتی کسی عمدا از بالای صخره ای پرتشان می کند پایین.
اینها البته مهم است، ولی مهمتر همان نبودن آنهاست.
اینکه آدم بیدار بشود و ببیند که نیستش،
کنار تو خالی است.
بعد دیگر جای خالیشان می ماند، روی بالش،
حتی روی صندلی که آدم بعد از مردنشان خریده است. آن وقت است که آدم حسابی گریه اش می گیرد، بیشتر برای خودش که چرا باید این چیزها را تحمل کند.
هوشنگ گلشیری - آینه های دردار