"Magst du mich?" - Er sagte nein.
"Findest du mich hübsch?" - Er sagte nein.
"Bin ich in deinem Herz?" - Er sagte nein.
Als letztes fragte sie: "Wenn ich weg gehen würde würdest du für mich weinen?"
Er sagte wieder nein.
Sie ging traurig davon.
Er packte sie am Arm und sagte:
"Ich mag dich nicht, ich liebe dich.
Ich finde dich nicht hübsch, ich finde dich wunderschön.
Du bist nicht in meinem Herz, du bist mein Herz.
Ich würde nicht für dich weinen, ich würde für dich sterben!"
اون ور این شب کلک، من و ترانه تک به تک
خونه می ساختیم توی باد، دریا می ریختیم تو الک
مسافرای کاغذی رد شده بودن از غبار
تو قصه باقی مونده بود شیهه اسب بی سوار
گفته بودن صد تا کلید برای ما جا میذارن
مزرعه های گندمو برای فردا میذارن
فردا رسید و خوشه ای تو دست ما باقی نموند
سقف ستاره ها شکست، رو سرمون طاقی نموند
تو سفره مون همیشه سین ستاره کم بود
همیشه تا رسیدن فاصله یک قدم بود
تو بازی کلاغ پر هیچکی نشد برنده
قصه ما همین بود، پرنده بی پرنده
کسی به ما نشون نداد که انتهای خط کجاست
آهای درختای انار دیکته بی غلط کجاست
چرا تو آسمونمون پرنده گوشه گیر شده؟
چرا نمی رسیم به هم؟ چرا همیشه دیر شده؟
تو دفتر سکسکه مون چند تا ترانه خالیه؟
چند تا ترانه قصه ممتد بی خیالیه؟
چند تا صدای بی صدا سکوت رو فریاد میزنه؟
زغال شام آخرو دستای کی باد میزنه؟
تو سفره مون همیشه سین ستاره کم بود
همیشه تا رسیدن فاصله یک قدم بود
تو بازی کلاغ پر هیچکی نشد برنده
قصه ما همین بود، پرنده بی پرنده
دَرد دارِه “اِمــروز” حــَرفــی بــَرایِ گـُـفــتــَن نــَداشــتـِـه بــاشــی بــا کــَســی کـِـه “دیــروز” تــَمام حــَرف هــایَــت را فـَـقـَـط بـِـه او مــی گـُـفــتـی . .