
منم سرگشته ی حیرانت ای دوست ,کنم یک باره جان قربانت ای دوست, تنی ناساز ز شوق وصل کویت, دهم سر بر سر پیمانت ای دوست, دلی دارم در آتش خانه کرده ...میان شعله ها کاشانه کرده, دلی دارم که از شوق وصالت, وجودم را ز غم ویرانه کرده, وجودم را ز غم ویرانه کرده, من آن آواره ی بشکسته حالم, ز هجرانت بتا رو بر زوالم, منم آن مرغ سرگردان و تنها, پریشان گشته شد یکباره حالم, زهر سر بر سر سجاده کردم, دعایی بهر آن دلداده کردم ز حسرت ساغر چشمانم ای دوست
ماندن به پای تو فایده نداشت...
رفتم...
دیدی چه خوب ترک کردنت را بلدم..
خواستم دوستت داشته باشم اما نفهمیدی...
تماشا می کنم...می خواهم ببینم انهایی که دورت را شلوغ کرده اند مثل من هم پشتت هستن؟؟
تو را انقدر که من می خواستم می خواهند؟؟؟
اطمینان داشتی من که نباشم دورت شلوغ هست..
ولی به همان شلوغی دورت قسم, پشتت خالیست..
به حرفایم خواهی رسید...
اما دیگر قصه من و تو تمام شد..