
وقتی هنوز آرزوی تکرارش را دارم.
یعنی هنوز تمام نشدی.
یعنی در این هوای بلاتکلیف
چیزی مرا به یاد تو می اندازد.
یعنی دلم عجیب گرفته.
یعنی چرا نمی میری؟ ... لعنتی.
به خوابم که می توانی بیایی.
هر شب که نه،
هر وقت حوصله داشتی
هروقت خواستی برایت شعر بخوانم
شاید
پایت به بیداریم هم باز شد
خدا را چه دیدی؟
کجا بودم ای عشق؟
چرا چتر بر سر گرفتم؟
چرا ریشه های عطشناک احساس خود را
به باران نگفتم؟
چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم؟
ببخشای ای عشق
ببخشای بر من اگر ارغوان را ندانسته چیدم
اگر روی لبخند یک بوته
آتش گشودم
اگر ماشه را دیدم اما
هراس نگاه نفس گیر آهو
به چشمم نیامد
چیزیم نیست ، خرد و خمیرم فقط همین
کم مانده است بی تو بمیرم ، فقط همین
از هرچه هست و نیست گذشتم ولی هنوز
در عمق چشم های تو گیرم ، فقط همین.