دلتنگی های میترا در آلمان
دلتنگی های میترا در آلمان

دلتنگی های میترا در آلمان

دلم گرفته است

فقط جهنم..

جهنمی که من میروم

شعله ای برای

آتش زدن خیالت ندارد

جهنمی که من میروم

حتی آنقدر گرم نیست

که یخ خاطراتت را آب کند

جهنمی که من میروم

فقط جهنم است....

شاید کمی ..


گاهی دلم می خواهد

از همه فرار کنم

حتی از تو . . .

بروم به آنجا که هیچ کجا نیست

و دو دستی ، تنهایی ام را بچسبم

و قلم و کاغذم را

و بنویسم

از تو

از تنهایی

از عشق

برای دلم

شاید کمی آرام گیرد . . .

بگو,,,

بگو، جز من، کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن

بدان آغوش من باز است
برای درک آغوشم

شروع کن
یک قدم با تو

تمام گام های مانده اش با من

غرورم

من خسته ام و ...

غرورم اجازه نمی دهد بیفتم از پا

حتی ...

تبرهایی که در ریشه ام گیر کرده اند

با تعبجب نگاهم می کنند و می گویند : این درخت مگر چند ساله است!

جای خالی

چه مسخره است سوال امتحان که میگوید

 لطفا جای خالی را پر کنید


من اگر می توانستم

 جای خالی تو را پر میکردم ...!

اندکی دیوانگیو بیخیالیم آرزوست ,

 نفس کشیدن بدون درد ,  بدون حجم سنگین غمم آرزوست  !

" تنهـــــایی"

حالا دیگر نه از حادثه خبری هست

و نه از اعجاز چشم های آشنا !

از دلتنگی که بگذریم ، " تنهـــــایی"

تنها اتفاق این روزهای من است ....

اگر می بخشییم

خوشه چینم ،خوشه لعلت اگر می بخشییم

در نمــازت ، گــوشه لعلت اگـر می بخشییم

 

راه حـــق می پویــم و جــرمـم ثـناست

در طوافم ،کعبه لعلت اگر می بخشییم

 

گاه و بی گاه صراط حق بسی گم می کنم

بـــاده نوشم ،جرعه لعلت اگر می بخشییم

 

می توان عمری نشستن در نماز کوی دوست

جعفر طیار بودن ، قبله لعلت اگر می بخشییم

 

شاه رندانم نه پیر مسلک بیگانه دوست

من خدایم ،خانه لعلت اگر می بخشییم

 

کـافرم کردی و اندازی مرا بر روی خاک

سرفرازم،سایه لعلت اگر می بخشییم

 

بـال من کـوته، صدایم را ز من بگرفته ای

مرغ عشقم،لانه لعلت اگر می بخشییم

 

نـذر لعلت بایدم دادن تو را جان و تـنـم

درد جان و ناله لعلت اگر می بخشییم

 

آن هــما سر زد همه میخانه ها تا کوی تو

مست مستم باده لعلت اگر می بخشییم

می‌توانی ؟

من تصور ِ بی‌هِجای عشقم.. می‌توانی معنی‌ام کنی؟

آن ِمن ..

 فقط یک گام

     تا هجرت من از من ،

         _ زمان ایستاد

         از میان انگشتانم لغزیدی 

                 آن ِمن شدی 

                  نمی دانم ،پیامبر نگاهت بود 

                          یا ساحری کلامت 

                             هرچه بودی یا نبودی 

                                  ناگاه آن ِ من شدی!

کاش تو هم باشی

مردمی سنگ به دست دنبالم

نیست جایی،مکانی امن پیدا

که در آنجا نفسی تازه کنم

در میان قهقه های جمعی مست

همه جا میدوم  سنگی هست

که زدست کودک عقل به آزار

می زنند بر سر و جانم که باز آی

در میان این همه خیل

که به تفریح شدند جلادم

کاش تو هم باشی و سنگی بزنی

که سالها در طلبت

تن پوشی زجنون بر تن

در شهرتان آواره ترینم....

"مَـعشـوق"

بآز یَقـه اَم رآ چَسبـیده ای .. که بَـرآیــَت شـِعـر بـِگـویـَم "مَـعشـوق" ...! ... شِـعـر "تـویـی"... .. ایـنـهـآ هَمَـش بَــهــآنـه اَنـد ...!!!