دلتنگی های میترا در آلمان
دلتنگی های میترا در آلمان

دلتنگی های میترا در آلمان

دلم گرفته است

بی پایان ست

سهم “من” از “تو” عشق نیست ، ذوق نیست ، اشتیاق نیست همان دلتنگی بی پایانی ست که روزها دیوانه ام می کند

حس


اعتبار آدمها به حضورشان نیست !
به دلهره ای است که در نبودشان حس میشود ....

سَـفرَت بِـ ـخـیـــر

سَـفرَت بِـ ـخـیـــر ... امّــا بـﬤ نیست اگر خاطرت بمانـﬤ بہ تعـﬤاﬤِ خط هاےِ سپیـﬤ جاﬤہ اے ڪہ ﬤر آنے ﬤلمــ بــرایت تـنـ ـگ مے شوﬤ .

یه همچین کسی


آقا من میگم باید یکی باشه انقد محکم بچلونیش که نفسش بالا نیاد،
بعد اونو انقد ببوسیش که خیس آب شه انگار که زیر بارون بوده،
انقد بوش کنی که تا 24 ساعت بوش یادت بمونه،
خلاصه از ما گفتن،
باید یه همچین کسی داشته باشی..

“دلتنگی”


من ماندم و ۱۶ جلد
لغت نامه که هیچ کدام از واژهایش
مترادف “دلتنگی” نمیشود…
کاش دهخدا میدانست دلتنگی معنا ندارد!!
درد دارد…

نفس


دیگه از یه جایی به بعد
نمیتونی بذاریش کنار،
شده نفس ات..