که یکی بود ، دیگری هم بود . همه با هم بودند .
و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم .
از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست .
هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما .
و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن .
و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم .
هنر نبودن دیگری
ســـهم قصــه هــای مـــن بمـــان...
سهـــم فکـــر مــن... عــاشقــانه هــای مــن...
سهــم خـــواب دستـــهای مـــن بمـــان
از کنـــار مــن کــه رفتـــه ای... از خیـــال مـــن نــرو
سهـــم مــن کــه نیســتی .. سهـــم مـــن نمیشـــوی...
سهــم دفتـــرم .. سهـــم واژه هــای مـــن...
سهـــم سطـــر های خستـــه ام بمـــان...