دلتنگی های میترا در آلمان
دلتنگی های میترا در آلمان

دلتنگی های میترا در آلمان

دلم گرفته است

شاید اون جوری....



شاید اون جوری که باید ،قدرتو من ندونستم
حرفایی بود توی قلبم ، من نگفتم، نتونستم

من بتو هرگز نگفتم باتو بودن آرزومه
نقشه اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه

نیومد روی زبونم که بگم بیتو چی هستم
که بگم دیوونتم من زندگیمو بتو بستم


می‌شه فردا یه آغاز خوب باشه...

 می‌شه فردا یه آغاز خوب باشه؟این پانسمان رو از رو اززخم هام بردارم،چشامو برو قشنگیها باز کنم هوای آزادی رو بفرستم تو ریه هام و بدون ترس, لب‌های دوخته شده‌ام حرفهاشو بلند بزنه؟؟یعنی‌ میشه؟؟

  ادامه مطلب ...