باز باران، بی ترانه، بی هوای عاشقانه، بی نوای عارفانه، در سکوتی ظالمانه، خسته از مکر زمانه، غافل از حتی رفاقت، حاله ای از عشق و نفرت، اشکهایی طبق عادت، قطره های بی طراوت، دیدن مرگ صداقت، روی دوش آدمیت… میخورد بر بام خانه
ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ :
“ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺖ”
ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ :
ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺎﯾﺪ ، ﺭﻓﺖ !”
کسی که دوست داری را ببوس، یا حداقل به او بگو دوستش داری، اینطوری شاید هم تو نجات پیدا کنی هم او