
پسرک گفت :
" گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "
پیرمرد گفت :
" من هم همینطور . "
پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم. "
پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "
پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."
پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطو . "
اما بدتر از همه این است که ..
پسرک ادامه داد : آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند ..
بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد ..
" می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم...!!! "
برای بدترین حال آدم
برای بدترین حالتِ آدم
برای وقتی که از درد هم دیگر درد نمیگیرد
چه اسمی گذاشتهاند؟
چه اسمی گذاشتهاید؟
همان اسم را
همان اسم را
روی این شعر هم بگذارید...