X
تبلیغات
رایتل

از منست این غم که بر جان منست

1393/05/15 01:09 نویسنده: mitra چاپ
Foto: ‎گاه می پرسد که اندوهت ز چیست 
فکرت آخر از چه رو آشفته است 
بی سبب پنهان مکن این راز را 
درد گنگی در نگاهت خفته است 

گاه می نالد به نزد دیگران 
کو دگر آن دختر دیروز نیست 
آه آن خندان لب شاداب من 
این زن افسرده مرموز نیست 

گاه میکوشد که با جادوی عشق 
ره به قلبم برده افسونم کند 
گاه می خواهد که با فریاد خشم 
زین حصار راز بیرونم کند 

گاه میگوید که : کو ‚ آخر چه شد 
آن نگاه مست و افسونکار تو ؟ 
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم 
نیست پیدا بر لب تبدار تو 

من پریشان دیده می دوزم بر او 
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست 
خود نمیدانم که اندوهم ز چیست 
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست 

همزبانی نیست تا برگویمش 
راز این اندوه وحشتبار خویش 
بیگمان هرگز کسی چون من نکرد 
خویشتن را مایه آزار خویش 

از منست این غم که بر جان منست 
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست 
پای در زنجیر می نالم که هیچ ....

فروغ فرخزاد‎
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :