X
تبلیغات
رایتل

چیزی نمی دانم از این...

1391/04/07 10:50 نویسنده: mitra چاپ


وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید،
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید،
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می کشید،
"من عاشق چشمت شدم" نه عقل بود و نه دلی...
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی...
یک آن شد "این عاشق شدن"، دنیا همان یک لحظه بود،
"آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود..."


وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد،
آدم زمینی تر شده و عالم به آدم سجده کرد.
من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی،
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی...

نظرات (2)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
چقدر احساست آشناست!
انگار روزگاری خواهرم بودی
امتیاز: 0 0

آدم است دیگر ، دوست دارد در مسیر هایی تنها نباشد ،

دوست دارد زیر باران تنها خیس نشود ...

آدم است دیگر

امتیاز: 0 0