X
تبلیغات
رایتل

یارب

1391/03/21 20:03 نویسنده: mitra چاپ


خلق ازمن درعذاب و من خود از کردار خویش،
ازعذاب خلق و من یارب ، چه ات منظور بود؟
حاصلی ای دهر ازمن غیر شرِّ وشور نیست.
مقصدت از خلقت من ، سیر شرّوشور بود؟
ذات من معلوم بودت نیست مرغوب. از چه ام،
آفریدستی٬زبانم لال٬چشمت کور بود؟
ای چه خوش بود چشم می پوشیدی از تکوین من،
فرض می کردی که ناقص، خلقت یک مور بود.
ای طبیعت گر نبودم من، جهانت عیب داشت؟
ای فلک گر من نمیزادی، اجاقت کور بود؟
قصد تو از خلقت من ، خود یقین دارم فقط،
دیدن هر روز یک گون رنج جور واجور بود.
گر نبودی تابش استارهء من در سپهر،
تیر و بهرام و خور و کیوان و مه بی نور بود؟
راست گویم ،نیست جز این علت تکوین من،
قالبی لازم برای ساحت یک گور بود.
آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب،
گر خدائی هست ز انصاف خدائی دور بود.
گر من اندر جای تو بودم امیر کائنات،
هر کسی از بهر کار بهتری ماءمور بود.
آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد،
از چه کرد این آفرینش را٬مگر مجبور بود؟

نظرات (6)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
خداوندگارا!
تو فرسنگها دوری از خاک دوری
تو درد من خاک بر سر چه دانی ؟
جهانی هوس مرده خاموش و بیکس
در این بینفس ناله آسمانی ...
زروز تولد همه هر چه دیدم
همه هر که دیدم تبه بود و جانی
طفولیتم بر جوانی چه بودی
که تا بر کهولت چه باشد جوانی !
روا کن به من شر مرگ سیه را
که خیری ندیدم از این زندگانی!
مگر از پس مرگ – روز قیامت
خلاصم کن زین شب جاودانی!
بمن بد گمانی؟ دریغا ! ندانم
چسام بینمت تا چنانم ندانی؟
نه بالی که پر گیرم آیم به سویت
نه بهر پذیرایی ات آشیانی!
چه بهتر که محروم سازم تو را من
ز دیدار خویش و از این میهمانی
مبادا که حاشا نمائی بخجلت
که پروردگار لتی استخوانی
امتیاز: 0 0
اهل مرکزی ترین شهر ایرانم:یزد
افکارم قدیمیه چون هنوز خودم رو نشناختم ، هنوز خدامو نشناختم...
هیچی ندارم....با عرض پوزش باید بگم تیپ و قیافه نداریم!
ضایع در حد تیم ملی امید در راه رسیدن به المپیک!
1364 پسر شایسته شدم! بدون سهمیه !
متاسفانه به دلیل کمبود امکانات و رفقای ناباب سواد مواد هم نداریم. خدا خیری به نهزت سواد آموزی بده دو کلاس شبونه رفتیم الف , ب , چ دو نقطه و ... رو از یه سرباز معلم یاد گرفتیم.
کار و اینام نداریم از صبح تا بعد از ظهر وضیفه حفازت از تیر برق سر کوچه و بعد از ظهر ها هم کوچه متر می کنیم آب حوض خالی می کنیم پیرزن خفه (می کردیم).(دیگه پیرزن خفه نمیکنم دردسر داره پولشم برکت نداره!!) خلاصه نون بازومونو می خوریم.
موبایل هم نداریم یه Pantech داریم همونا که میگفت بابایی گوشی رو بردار!
اونم یا خاموشه یا دم تعمیرگاست یا اینکه بابام دسته هاون پیدا نکرده داره باهاش فندق می شکنه! (سوخت! به سنه 1390)
ماشینم نداریم. یه دونه فولوکس دوگانه سوز گوجه ای داشتیم خراب شد در کاپوتشو زدم دیدم هیچی توش نیست رفتم اسقاطیا تحویل دادم بعدها فهمیدم که موتورش تو صندوق عقبه! و صندوق عقبش جلوه... سربازی؟ وقتی رفتم تو پادگان همه احطرام نظامی دادن از اون روز به بعد همه بهم میگن جناب سرهنگ نمی دونم من فقط اومده بودم اونجا آب بخورم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
mamnon koli khandidam
هر بار که‌ تو می خندی،

تعادل این شهر به‌ هم می خورد...

اما تو بخند

زندگی را برای از نو ساختن بهانه‌ای باید...
امتیاز: 0 0
دلشوره مرا نداشته باش
اینجا هم‌اتاقی ام حسرت توست ،
رنج می خورم ،
اشک می نوشم ،
نگران نباش
من خوبم ، می دانم با حسرتت چگونه تا کنم ،
فقط برایم بنویس
هنوز هم لبخند می زنی
مهم نیست فردا چی میشه
مهم اینه که امروز دوستت دارم
مهم نیست فردا کجایی
مهم اینه که هر جا باشی دوستت دارم
مهم نیست تا ابد با هم باشیم
مهم اینه که تا ابد دوستت دارم
مهم نیست قسمت چیه
مهم اینه که قسمت شد
دوستت داشته باشم
امتیاز: 0 0
خواهش میکنم خودمم هر دلم میگیره این متن مو می خونم .شاد باشی
امتیاز: 0 0
یادآور شعر آقای فاضل نظری ست:


کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم

مـن تفرجـگاه ارواح پریشـان خاطـرم



خانه ی متروکم از اشباح سرگردان پر است

آسـمانـی ناگزیر از ابـرهای عـابرم



چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام

در دل خود مومن ام در چشم مردم کافرم



گر چه یک لحظه ست از ظاهر به باطن رفتنم

چند سال است راه از باطنم تا ظاهرم



خلق می گویند: ابری تیره در پیراهنی ست

شاید ایشان راست می گویند شاید شاعرم



مرگ درمان من است از تلخ و شیرینش چه باک

هر چه باشد ناگزیرم ، هر چه باشد حاضرم



امتیاز: 0 0