X
تبلیغات
بازی تراوین

بعضی وقتها

1393/01/29 19:31 نویسنده: mitra نظرات: 0 نظر چاپ

بعضی وقتها دلت می خواهد داستان زندگی تو هم قصهء توی کتابی بود ، کتابی چند جلدی چند فصلی، " برباد رفته " طور مثلا، گاهی دستت می گرفتی، ورقش می زدی، برمی گشتی به فصل های قبل تر، آدمهای بیخود توی قصه ات را پیدا می کردی، برایشان توضیح می دادی چقدر عمرت را بیهوده به خاطرشان تلف کردی، چقدر بیخود برایشان اشک ریختی گریه کردی، چقدر وقتت را به پایشان هدر کردی. بعد ورق های مربوط به " بیخودی "ها را پاره می کردی و دور می ریختی جوری که وقتی کاغذ پاره های مچاله شده را می دیدند می فهمیدند نبودنشان فرقی با بودنشان نمیکرده، می دیدند تو بدون آنها هم داستان دیگری نوشته ایی زیباتر، خواندنی تر، که بدون آنها نمرده ایی ، زنده ایی هنوز، راه می روی، نفس می کشی، می خندی...بعضی وقتها آدم دلش چه چیزها که نمی خواهد.

"مَــــטּ "؛

1392/12/29 06:38 نویسنده: mitra نظرات: 3 نظر چاپ

مُنْتَظِـــــرِ 

خُــــدآحـــآفِظــــﮯ "مَـــטּ " نَبــــآش!

"مَــــטּ "؛

هَــــــر کِــﮧ رآ 

بِــﮧ خُـــدآ سِپُــــرْدَم...

دیگَـــــر پَس نیـــــآور......

بعد از تو

1392/12/29 06:36 نویسنده: mitra نظرات: 1 نظر چاپ


من زخم های بی نظیری به تن دارم
اما تو مهربان ترینشان بودی ، عمیق ترینشان ، عزیز ترینشان
بعد از تو آدم ها ، تنها خراشی بودند ، بر من ، که هیچ کدامشان به پای تو نرسیدند
خنجرت کولاک کرد

ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ "

1392/12/29 06:35 نویسنده: mitra نظرات: 1 نظر چاپ


ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﺁﺧﺮﯾﻦ شنبه ﯼ ﺳﺎﻝ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﺳﯿﺼﺪﻭ ﺷﺼﺖُ ﺍﻧﺪ ﺭﻭﺯ ﺣﺎﻝ
ﺑﯽ ﺣﺎﻝ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﺩﻝ ﺩﻝ ﮐﺮﺩﻥ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﺠﺎ
ﺩﻝ ﺳﭙﺮﺩﻥ ﻫﺎﯼ ﯾﮑﺠﺎ
ﻋﺎﺷﻘﯽ ﻫﺎﯼ ﭘﻮﭺ ، ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮ ﺑﻪ
ﻫﻮﺍ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﺭﻓﺘﻪ ﻫﺎ ، ﻧﯿﺎﻣﺪﻩ ﻫﺎ ،
ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ﺑﯽ ﺧﻮﺩ ،ﺟﺎﺑﺠﺎ ، ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ
ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺗﻮ ﺳﺒﻨﻪ ﺣﺒﺲ
ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎ ﺍﺯ ﭘﯽ ﺩﺭﺩ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻫﺎﯼ ﭘﺮﺭﻧﮓ ، ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﻢ
ﺭﻧﮓ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﮐﺎﻓﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ،
ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ، ﺭﻭﺯ ﻣﺮﺭﮔﯽ
ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯼ ﻧﺮﺳﯿﺪﻩ ، ﺁﻩ ﺷﺪﻩ
ﺑﺎﺧﺘﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺟﻨﮕﯽ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﺷﻤﺎﺭﺵ ﺭﻭﺯﻫﺎ ، ﻣﺎﻫﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﮒ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ، ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ
ﺗﻮﻟﺪ ﻣﻦ ، ﺗﻮ ، ﻓﻼﻧﯽ
ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺗﺮﺍﺷﯿﺪﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺜﻼ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ
ﺧﺪﺍ ﺣﺎﻓﻆ
ﺩﻟﺨﻮﺷﯽ ، ﺳﺮﺧﻮﺷﯽ ، ﻋﺼﺮ ﮔﺮﺩﯼ ﻫﺎﯼ
ﺑﯿﺨﻮﺩﯼ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﺩﻋﺎﻫﺎﯼ ﺁﺧﺮ ﺷﺐ ، ﻓﺎﻝ ﺣﺎﻓﻆ
ﻓﮑﺮ ﺍﻭ ﮐﺸﯽ ، ﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﮐﺸﯽ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ، ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻥ ، ﮐﻨﺪﻩ ﺷﺪﻥ
ﺳﺎﺩﻩ ﺷﺪﻥ ، ﺑﺎﺯﺑﭽﻪ ﺷﺪﻥ ، ﺩﺭﻣﻮﻧﺪﻩ
ﺷﺪﻥ
ﺑﺎﺯ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻥ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﮔﻠﻮ ﯼ ﻓﺸﺮﺩﻩ ﺷﺪﻩ
ﻗﻠﺐ ﻧﺰﺩﻩ
ﺭﻭﯾﺎﯼ ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻥ ﺩﺭﯼ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺯﺩﻩ
ﻧﺸﺪﻩ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﺩﻝ ﻫﺎﯼ ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻟﺒﺮﯼ
ﺩﻟﺒﺮﺍﻥ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﯼ ﺳﺮﺳﺮﯼ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ، ﺑﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ، ﺩﺭﺑﻪ ﺩﺭﯼ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
شنبه ﯼ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪﻧﯽ
ﻣﺜﻞ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﻦ
ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﺪﻧﯽ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﻋﻤﺮ ﻣﻦ ، ﻟﺐ ﺧﻨﺪ ﻣﻦ ، ﺩﺭﺩ ﻣﻦ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﻣﻦ

1392/12/22 16:20 نویسنده: mitra نظرات: 3 نظر چاپ


یـہ روزی میــرسـہ یـہ پــآرچـہ ﮮ سفیـــد پــآیــآن میــבه بـہ مـטּ ...!

بـہ شیطنتــــ هــآم ...!

بـہ بــآزیگــوشـﮯ هــآم ...!

بـہ פֿـنــבه هــآﮮ بلنـــבم ...!

روزﮮ کـہ همـہ بــآ בیــבטּ عکســآم بغــض میکننــב و میگنـــב :

בیــوونـہ دلمــوטּ وـآســہ בلقکـــ بــآزیــآتـــ تنگـــ شــבه ...! کجــآ رفتــﮯ پــس ...؟! 

پـس بـہ سلــآمتـﮯ روزﮮ کـہ نیستـــ ـم ...

آهسته...

1392/12/22 02:31 نویسنده: mitra نظرات: 1 نظر چاپ


سرائی را که صاحب نیست، ویرانی ست معمارش

دل بی عشق می گردد خراب آهسته آهسته...

دکمه‌ی قرمز

1392/12/22 01:57 نویسنده: mitra نظرات: 1 نظر چاپ


کاش خدا پشت گردن همه‌ی آدمها یک دکمه‌ی قرمز بگذارد؛ دکمه‌ای که بشود با آن آدمها را خاموش و روشن کرد.
اگر آدمها دکمه‌ی خاموش و روشن داشتند دیگر نه کسی خودکشی می‌کرد و نه کسی تنها می‌ماند. آنوقت اگر آدمی حس می‌کرد به درد هیچ‌چیز و هیچ‌کس نمی‌خورد دست می‌بُرد پشت گردنش و خودش خودش را خاموش می‌کرد. آنوقت می‌فهمیدی چند نفر دوستت دارند، می‌فهمیدی چه تعداد آدم دلشان نمی‌خواهد تو خاموش بمانی و زود خودشان را به تو می‌رساندند و دست پشت گردنت می‌بردند و روشنت می‌کردند. آن وقت دلت گرم می‌شد...
راستی...اگر هر کدام از ما دکمه‌ی روشن و خاموش داشتیم چند نفر دلشان می‌خواست ما را خاموش کنند؟ چند نفر دلشان برای بودن‌مان تنگ می‌شد و هر جا که خاموش شده بودیم می‌آمدند و روشن‌مان می‌کردند؟؟
حسن غلامعلی فرد 

من تمام ِ آن ها هستم...

1392/12/22 01:44 نویسنده: mitra نظرات: 1 نظر چاپ

همان چوب ِ کوچک ِ دارچینی
که لحظه ی آخر
درون ِ چای می اندازی...
همان شماره ی ناشناسی
که لحظه ی آخر
به زنگش پاسخ می دهی...
همان عکسی که در لپ تاپت
پنهان می کنی ولی دور نمی ریزی...
پیراهنی که دکمه اش را ندوخته ای اما
نمی توانی از پوشیدنش منصرف بشوی...
من تمام ِ آن ها هستم...
نخواستنی هایی
که ناگهان
نمی توانی از دوست داشتنشان
صرف نظر کنی!

گاهی روی خودت زوم کن....

1392/12/22 01:41 نویسنده: mitra نظرات: 1 نظر چاپ


وقتی لپتاپ را روشن می کنی.وقتی سراغ فولدر عکس ها میروی ...گاهی روی خودت زوم کن...دستت را بکش روی مانیتور..ببر سمت چشمهایت در عکس..بعد انگشتت را آرام از روی صورتت ببر سمت لبهایت ..لبخندت را روی عکس نوازش کن..حسش می کنی؟این تویی ..چند سال دیگر وقت داری؟که با موهای سفید..صورتی پر از چروک .عکسهایت را ببینی...و حسرت لبخند زیبا و پوست صافت را بخوری؟دستت را ببر سمت قلبت...ضربانش را ببر بالا...گاهی نیاز داری به شعار...به صدای پر از فریب گوینده های رادیو....که بلند می گویند صبح بخیر...لبخند بزنید دنیا منتظر شماست..زندگی تو را کم دارد..حتی برای نشان دادن انگشت وسط!..بیا گاهی...خودمان را نگاه کنیم....خودمان نگاه لازم است ..خودمان، نگاهمان را کم دارد....باور کن.

بهره

1392/12/17 01:54 نویسنده: mitra نظرات: 2 نظر چاپ



دلت را به هر کسی نسپار این روزا بعضی ها از سپرده ات هم بهره میخواهند..

برگردبرگرد

1392/12/16 04:36 نویسنده: mitra نظرات: 2 نظر چاپ



کاش تسبیح خسته من می تونست ثابت کنه که چقدر ذکر برگردبرگرد راگفتم.

{اینـجــا یڪـ نـَفــَـر بــَב جــور مـُـرבه}

1392/12/10 00:36 نویسنده: mitra نظرات: 2 نظر چاپ
بـَـعــد مــَرگــَم بــَر روے ســَنــگــ قـَـبرم

نَـہ نام بنویسیـב ، نـہ نـِشانے

فـَقــط بــنــویسیـב

ایــنــجــا ڪسـے خــوابـیـבهــ

کہ روزے هــِزار بــار مُرבه و زنــבه شــُבه

بـِنـویسـیـב

ایـنجــا قـَــبر یـڪ نــَفــَر نــیســتــ

ایــنــجــا یـڪ تـَن بــہ هـَمراه هــِزاران

آرزویــ زنــבهــ بہ گـــور شـُבهـ خــوابیـבهـ

اصــلا بــنــویــسـیـב

ایــنــجــا ڪسے בفــن شــُבه

ڪہ قــَبـل از زنــבهـ بــوבنش ، مُرבه بــوבه بــنـویــســیـב

او زِنــבگی نــَڪرد ، او هــَر روز مُـــرב ،

او هــَر لــَحظـہ مــیــان ایــن مـَرבم جــان בاבه

آرے بـــا خــَط בرشتــ بـنـویـسـید:

{اینـجــا یڪـ نـَفــَـر بــَב جــور مـُـرבه}
 

"تو" دلیل باش

1392/11/28 15:01 نویسنده: mitra نظرات: 3 نظر چاپ


حالِ خوب دلیل میخواهد
"تو" دلیل باش
برای "خوب " بودنم ...
که حالم خیلی بده

زندگی

1392/11/25 17:03 نویسنده: mitra نظرات: 2 نظر چاپ


زندگی آنقدرها که به ما گفته بودند جدی نبود
قانونی نداشت مفهومی نداشت 
پاداش خوبی خوبی نبود، جزای بدی بدی نبود
سرگشتگی بود....گمگشتگی بود....تنهایی بود، خاموشی بود

زندگی آنقدرها جدی نبود ما جدی گرفته بودیم....

" گیتا گرکانی "

1392/11/25 16:41 نویسنده: mitra نظرات: 2 نظر چاپ

در این روزگار که من ، شــــاهد ِ نـابودی ِ مــن شده است ،
در این روزگار که معشوق ، مجاور ِ کَس ِ دیگـر شده است ، 
در این روزگار که مرا ، در خانه خود دار زدند ، 
در این روزگار که محبت ، فـــــــــــــروشـــــــــی شده است ، 
در این روزگار که روزمرگیها ،هم آغوش جهالت شده است ،
در این روزگار که بــــــــوی خـــــوش زن ، ساختگیست ، 
در این روزگار که ته مــانده یک مـــــرد ، نایــاب شده است ، 
بخدا روز عشاق هذیان است ،فریـب است ،دروغ است ...
حسین ناصری

فال حافظ